دوباره می کنم سلام
دوباره می کنم سلام نو پس از گذشت سالی
دوباره می کنم سلام به آسمان بی ابر جنوب
دوباره می کنم سلام به گنجشک های له له زنان این دیار
دوباره می کنم سلام به تو به خود که آشناییم و نیستیم
دوباره می کنم سلام به هرکه می رود ز این دیار و آنکه می آید به این دیار
دوباره می کنم سلام اینبار سلام سردی به دستهای داغ از آفتاب این دیار
دوباره می کنم سلام به مردمان این دیار
دوباره می کنم سلام به که ؟ هر آنکه هر آنکه هست و نیست

ماهی های حوض من همگی خسته گشته اند از ديوارهای آبی حصارشان ...
قصه چهار عکس
عكس 1
زندگی مي كنی ، مي بينی ، مي شنوی و لبخند
در زمان های كوتاهی بر لبانت می نشيند
اما ...
عكس 2
زندگی می كنی و گاهی سختی بر تو
مستولی مي گردد اما نمی دانستی در هنگامه خنديدن
كه توانی برای مقابله در برابر سختی
نخواهی داشت .
عكس 3
زندگی می كنی و لحظاتی خواهی داشت تلخ ،
لحظاتی كه غير از دست بر ديده نهادن و
خواست نديدن اين لحظه ها ، كاری
نمی توانی و نخواهی كرد .
عكس 4
زندگی نمی كنی ؟
زيرا ديگر نمی دانی زندگی كردن چگونه است
تنها چون روح می گذری پشت پرده افكار خويش
و بيش از پيش در خويش فرو می روی .
به چه فكر مي كنی ؟
لحظات خوب گذشته كه داشتی ، به لحظاتی كه خواهان داشتن آنها هستی ، يا به هيچ چيز غير از گره های كور زندگی فكر نمی كنی
و من اكنون اينگونه ام كه فريادم در نگاه بی رمقم موج می زند .
می بينی مرا ؟!
سال نو بر همه دوستان مبارک
سال نو بر همه دوستان مبارک .
نوروز اين زيبا يادگار نياکانمان
در سرزمين اهورايی و کهنسالمان بر ايران
و ايرانيان
فرخنده باد .
ميان آينه بنگر
ميان آينه بنگر
تصويری جز تنهاييي خود نخواهی ديد
بگرد ميان دستهايت بگرد
آشنا ترين بو را بياب و ...
24-12-84
از دوريت
از دوريت
از دوريت تاب ندارم ، خسته گشته ام
من تو را می خواهم اين خواست زياديست
از دوريت تب دار است بدنم ، خنكای تو
درمان من است
من تو را می خواهم از كه بايد بخواهمت تا هميشه .
از دوريت دلم سخت ميگيرد اشكهايم مرا در بر ميگيرند
و تو نيستی تا گونه های ِ خيسم را نوازش كنی
من تو را می خواهم چرا نمی آيی دستانم را با خود ببری
از دوريت پاهايم رمق ندارند دلم با بال شكسته ، باز هم
خواهد پريد برای ديدن تو
من تو را می خواهم ديگر چشمانم از انتظار داشتنت برای
آرامش شبانه سو ندارند
از دوريت من سخت فرتوت گشته ام و تو نزديك اما كنارم نيستی
من تو را می خواهم ، ميدانی من زندانی بند دل تو هستم
ميدانی زندانی به زندانبان دلش سخت دل می بندد .
از دوريت من ديگر تاب ندارم می جويمت بس سخت
از دوريت چه بگويم كه نزديكی ، به دل و دور به اندازه ی
وسعت يك نگاه .
02-11-84 عصر بهمن ماه – ش
تنهايم مگذار
مرا با خود ببر از این دیار تنهاییم .
مرابا خود ببر تنهایم مگذار ، من بینهایت فرسوده گشته ام .
مرا آبیاری کن من خشک گشته ام
نیاز به گلدان دستان تو دارم برای دوباره ریشه زدن .
مرا با خود ببر و نسیم بهار داشتنت را برایم به ارمغان بیاور .
مرا با خود ببر من سبز خواهم گشت و میدانم تو میوه خواهی داد .
مرا با خود ببر من تنهای تنهایم می خواهم
در آغوش تو دمی به خواب شیرین فرو روم .
مرا با خود ببر چشمان من طاقت ندیدنت را ندارند
مرا با خود ببر من با نفس دیدن تو حیات میابم و با بوسه هایت
به شیرینی کودکیهایم باز میگردم .
مرا با خود ببر تا یلدای بودنم با تو را جشن بگیرم .
مرا با خود ببر
ببر مرا با خود ببر .
01-10-84 شب یلدا
يک نوشته به ياد گذشته ها و امروزم
زندگی زيباست آن هنگام که
دلی نگرفته باشد
که از مرور خاطره ها در خويش فرو نرويم
و افسوس نخوريم
زندگی زيباست آن هنگام که
لبها پر ز آواز دوباره ديدن ها باشد
زندگی زيباست آن هنگام که
که دلهامان سوی کسی دور پرپر نزند
يا که چشم هامان پر ز بقض جدايی نباشد يک دم
زندگی زيباست آن هنگام که
که ببينيم شاد است او و دگر هيچ نخواهيم ز خويش
زندگی زيباست آن هنگام که
بگوييم دگر هيچ ملالی از دوری نيست
همه نزديکند
ديگر غربتی نيست که پا بنهيم در آن وادی
و غرق غربت گرديم
زندگی زيباست آن هنگام که
بگوييم زندگی زيباست و بس ....
دلم را دختركی ربوده
كه دلش دريايی بود و چشمانش دشت
دلم را دختركی ربوده
كه نياز ِ هر روزه ی ِ چشمانم گشته و
رفع عطش روح من خسته
دلم را دختركی ربوده
كه تنها ميوه لبانش لبخندش پر مهرش است
دلم را دختركی ربوده
كه دستان پر مهرش تنها آغوش گشوده بسوی ِ من است
دلم را دختركی ربوده
كه آغوش افراشته ی من تنها برای دستهای او پر ميزند .
دلم را دختركی ربود ... و من بس خرسندم
05-09-84
باران و تو
باران و تو
باران می بارد و من خيره ياد چشمهايت هستم
باران می بارد و من بی اندازه دلتنگی را
سايه وار در كنار خويش ميابم ،
با اينكه آفتاب پشت ابر خزيده اما سايه يادت مرا تنها نميگذارد
می دانی تمام این قطره های باران ، ميزان خواستن توست از سوی من
25-08-84 14:26 ظهرانه روز چهارشنبه
بی سبب
بی سبب
مرا بی سبب نیست
كه بود خويش را لمس نموده ام
زيرا كه نگاهی ،
آوایی كه به برم نشانده شد و
مسرور از بود خويش و
خواهان بودنم با بودنش
گشته ام
مرا بی سبب نيست
كه خواهانم ،
بورزم عشق ِ خويش را نثار آنكه
شيرينی ، شيرين بودن زندگی ام را بر روحم دمید .
02:41 بامدادان 13/08/1384

تو را
تو را می خواهم
به خاطر نگاه پر مهرت
تو را می خواهم
بخاطر حرف های شیرینت
تو را می خواهم
بخاطر دوباره زنده كردنم
تو را می خواهم
به خاطر ترنم نگاهت
تو را می خواهم
به خاطر آوای مستانه ی لبانت
تو را می خواهم
به خاطر خودم كه تنهایم
تو را می خواهم
به خاطر خودت كه تنهایی
تو را می خواهم
به خاطر عطر تنت
تو را می خواهم
به خاطر درخشش چشمانت
تو را می خواهم
به خاطر شيرينی ات
تو را می خواهم
به خاطر اسمت
تو را می خواهم
به خاطر زياده خواهی ام .
15-07-84 ش 03:00 بامدادان 
از تو
از تو می گويم تویی كه نجوای رگانم هستی
جاری ِ جاری در تنم .
از تو می گويم تویی كه شامه ام پر ز ِ عطرت است
نافذ ِ نافذ در تنم .
از تو می گويم تویی كه چشمانم پر از زنگ نگاهت است .
از تو می گويم تویی كه خوبی و شیرین چون زندگی ِ
اكنونم كه با توست .
از تو می گويم تویی كه همه چیزم هستی و هیچ نخواهم خواست
زیرا همه چیزم از توست .
از تو می گويم مهربانم از تو می گويم تویی كه لطافت گفتار و
كردارت تنم را از شادی داشتنت به رعشه در آوردست .
از كه تو می گويم تلخ نمی توانم بگویم
تو شادی هستی برایم ، تو مهری و نسیم صبح بهارم كه
نوازشگر چهره ام است .
از تو می گويم از تویی كه هستی ، خواهی بود
از خود چیزی ندارم بگویم از من چیزی نمانده ،
هر چه بود در توست در چشمان تو
در قاب چشمت
از تو می گویم
می دانی ؟
از تو كه می گويم دلم هُری می ریزد ، هر لحظه
خواستار توست .
از تو می گويم از تو می دانی ؟
صدایم كن صدایت را كه می شنوم برقی چيزی است
ميان چشمانم ، آن تصویر لطیف تو در قاب چشمم
است .
از تو كه می گويم ای همه خوب ، همه شیرین ،
همه نور
از تو می گويم تویی كه همه چیز هستی برای من ِ هیچ .
از تو .
20-07-84 02:00 بامدادان

سلام
آمدم سلام کنم
سر جايم خشکم زد
نمی دانم آدمی چرا اينقدر شگفت زده می شود آينه می بيند
می دانم نميدانيد چه می گويم اما
اگر آينه ای مقابل خود می ديد ( خواه خود آينه خواه کسی همچو آينه برايتان )
می ديديد بيراه نمی گويم .
پرند خوش نفس ۰۳/۰۷/۱۳۸۴ ۰۷:۴۵ شامگاهان

من دارم ميرم مسافرت
من دارم ميرم مسافرت هرجا بتونم به روز می کنم خوب . موفق و پيروز باشيد مارو هم دعا کنيد
از دستهايمان که خسته شديم
می اندازيمشان دور
و اما ،
هنگاميکه طنابی از آسمان برای رهايی ما آمد ،
دست نداريم ،
تنها فرياد می کشيم .
۱۶/۰۴/۸۴
از تمام اينها
از تمام این کشاکش درد
وز تمام این لبالب ِ آه
من ِ خسته وامانده می مانم .
از تمام این طلوع خورشید هر روزه
از تمام این ماهتاب گاه و بیگاه
من بی روح ِ دلشکسته می مانم .
از تمام این خوب زیستن ها
وز تمام این خوب دیدن ها
خبط های من ِ پر ناله می ماند .
از تمام این ناله های بلند
وز تمام این داغ بزرگ
تنهایی و من و دل پر خون می ماند .
از تمام صبر ایوب وار
وز تمام این صدق عیسایی
من مصلوب چهار میخ می مانم .
پرند خوش نفس 21/3/84 عصر 17:53

بگذار کتابم را بخوانم
از دوستت دارم گفتن هایت
خسته گشته ام ،
دیگر یاوه مگو
بگذار کتابم را بخوانم .
چه می خوانم !؟
چگونه می توان از دست معشوقه خویش
خلاص شد !
بین خودمان باشد !
جمله اول ، از نوشته های همین کتاب بود ؟!
پرند خوش نفس
26/11/83 2:02 بامداد

ماه
ماه
ماه ، دلگیری ؟
از ابر تیره ؟
همدردیم .
دل من هم ابری است ،
ابری پر باران .
و من در حسرت قطره
تو در حسرت نسیم .
22/02/84 01:15 بامداد
پرند خوش نفس

تارهای دلم بریده اند
تارهای دلم بریده اند
شور بود یا ماهور نوایش ،
یادم نیست
تنها میدانم ، آوای دلم را دیگر نمی یابم
زخمه های ساز ِ دلم خاموش اند .
31/04/84 01:25 بامداد
پرند خوش نفس
حسرت
حسرت
ای کاش دمی از ترنم نگاه تو
چشمان بی فروغ من آرام شوند
یا از طلوع گفتار از سمت مشرق لبان تو
جوانه های دل من نیز آشکار شوند
ای کاش صدای گام های تو می درید کشاکش تنهایی مرا
یا با دیدن سایه ای از صدای تو لبهای خسته من بیدار شوند
ای کاش آخرین نگاه من نشانی داشته باشد از عمق نگاه تو
تا پلکهایم با آن بُهت بیهوده شان از خواب بیدار شوند
ای کاش دستهای مرا دریا ی ِ مهر تو می برد با خودش
تا لبان تشنه ی قلب کوچکم برای همیشه سیراب شوند
ای کاش آن روز که گفتی هستم و می خواهمت ، تمام نمی گشت
تا دستهایم از این تلاطم افکار و کابوس نداشتنت بیدار شوند
ای کاش نمی آمدی تا بروی روزی از برم پر شتاب
تا که از وهم اینهمه رویای آمدنت برای همیشه بیدار شوم .
19/03/84 پرند خوش نفس pm 20:00

بدان
بدان
بدان کجا اشک می ریزی
قطرات پاک وجودت را بیهوده
ملغزان به روی دشت گونه ات .
اشک هایت را رها مکن
زیرا با ریختن هر قطره اشک ِ پاک
جایی برای سپیدی یا سیاهی
میان قلبت باز می شود
کدامیک نصیبت می گردد ؟
19/03/1384 15:30 pm
پرند خوش نفس
آی عشق معنايت چيست ؟ 2
آی عشق معنايت چيست ؟ 2
عشق ، ديروز معنی اش كردم
شما نپسنديد اما اينها جزيی
از واقعيتی است كه به اسم عشق
می نامندش نه به معنا .
عشق يعنی اولين نگاه
كه در هم می ريزدت ، چنانكه گویی
بی او زندگی حرام گشته .
عشق يعنی اولين سلام
سلامی كه می مانی ، زيباترين جواب
برايش چه خواهد بود .
عشق يعنی اولين تبسم لطيف ،
تمام موهای بدنت سيخ شده
نمی دانم چشمهايت تو را لو داده اند .
عشق يعنی اولين خيره شدن
بی اختیار به آسفالت
جایی که دیروز ایستاده بودی
عشق یعنی اولین قرار
و دیدن چهره ای که گویی ، مریمی است که
برای تعمید روحت آمده .
عشق یعنی اولین خلوت
آهی از سر راحتی کشیدن
هیچکس نیست تو را ببیند که چه خوشی
عشق یعنی اولین آغوش
قلبت تند می زند
بدنت گرمایش را آمیخته با او.
عشق یعنی اولین بوسه
آه لبانت چه داغ بود و شیرین .
عشق یعنی اولین بستر من و او
بازی با خُنکای ملحفه ، از بازی های
کودکانه ام شادترم می کند .
عشق یعنی اولین وداع
می بینمت دوباره ، تا دوباره
عشق یعنی همان شب
که دلت هُری ریخت ،
چیزی می خواست که نداشتش .
عشق یعنی تپش های قلب من ،
در هر بار دیدنت
عشق یعنی قلب کوچک تو
که در اولین آغوش ، انعکاس تپش هایش را
دوستت دارم معنا کردم
عشق یعنی شادی اشکی
که از اولین آغوش فارغ شد .
عشق یعنی تو
که هنوز هستی در خاطرم ، اما
از برم رفته ای .
عشق یعنی یاد تو
آغوش تو ، لبان تو
بوسه هایت
عشق یعنی قهرهایت
که به دقایقی نمی انجامید
عشق یعنی همان لحظه
که گفتی دوستت دارم
و من عاشق شدم و مُردم .
عشق یعنی مرگ ،
اگر بی تو باشم .
آی عشق معنایت چیست ؟
26/7/1384 پرند خوش نفس 00:45 بامداد
آی با توام
آي با توام ، بله با تو
بله بله
سرخي گونه هايت پيدا نيست
نكند دلتنگي ؟
آري ، چهره ات غمگين دارد ،
همچوآسمان پاييز گونه هايت زردند ،
مثل برگ هاي خشك خزاني چنار
مي دانم دلت گرفته دلكم ،
من نيز دلتنگم .
آی عشق معنايت چيست ؟ 1
آی عشق معنايت چيست ؟ 1
عشق را زنی معنا كرد
در مردی كه از چشمانش
هوس می طراويد و دستان پيله بسته اش ،
چون حصاری بود .
عشق را زنی معنا كرد
در تكاپوی لذت ، اسارت و از خود بيخودی
در ميان بازوان مردی به سياهی شبی .
عشق را زنی معنا كرد
در نگاه آتشين مردی كه زوزه ی
هوس در چشمانش می دويد .
عشق را زنی معنا كرد
در جنون خواستن لبان ِ مردی برهنه
كه رعشه هايش را ، زن می ستود .
عشق را زنی معنا كرد
بر بلندای هوس و پستوی ِ غريزه .
عشق را دختركی معنا كرد
در هوسی زودگذر ميان چشمان ِ
شرم آلود پسركی .
عشق را دختركی معنا كرد
در آغوش پسركی كه از عشق تنها
ناله های دختركی را بزيز سنگينی تنش ديده بود .
عشق را دختركی معنا كرد
كه دشت باكره گی اش را با آتش
هوس پسركی سوزانده بود .
عشق را دختركی معنا كرد
در زیبایی آتش سيگار پسركی كه
شرمساريش را با كامی عمیق
دود می كرد .
عشق را دختركی معنا كرد
بر بلندای هوس و پستوی ِ غريزه .
عشق را مردی معنا كرد
در سرخی لبان زنی كه با اولين
تماس دستی از خود بيخود گشته بود .
عشق را مردی معنا كرد
در نگاه زنی كه سنگینی بازوان مردی را
در لذت پر سوختن پياپی می خواست .
عشق را مردی معنا كرد
در خواستن تنی برهنه و پر شتاب
از عتش غريزه .
عشق را مردی معنا كرد
بر بلندای هوس و پستوی ِ غريزه .
عشق را پسركی معنا كرد
در اولين بوسه هايش بر لبان ِ
دختركی معصوم .
عشق را پسركی معنا كرد
در ديدگان دختركی كه لذت اولین
آغوش بازش را هرگز از یاد نخواهد برد .
عشق را پسركی معنا كرد
در اولین تماس با دستان پر حرارت ِ
دختركی كه می لرزيد .
عشق را پسركی معنا كرد
بر سينه بلورين دختركی كه
می ديد خرمن باكره گی اش را به
ارزنی فروخته .
عشق را پسركی معنا كرد
بر بلندای هوس و پستوی ِ غريزه .
عشق را معنا كرد
آنكه هوس را با غريزه همراه ديد و
دستانش را در آخر تهی .
16/2/1384 1:50 صبحگاهان .
پرند خوش نفس .
سه قطعه بي عشق
بوی عشق از آسمان خانه چشمانت بيرون می طراود
عطر عشقت بستر هر لحظه عمرم را به ارمغان آورده
کورسوی اميد را مگير از من
ای هميشه محبوبم
ای همه خوب
می بينم هر لحظه تو را ، و ديدار هر باره ات
در خيالم در نبود تو تسکين درد های دل من
در لحظه لحظه های دوريم از توست
ای تنها واژه تسکين بقض من لبخند لبانم در هر لحظه ديدن تو می شکفد
هيچگاه مستی هر لحظه با تو بودن را از ياد نخواهم برد
ای شقايق دشتهای ذهن من
تا آن زمان که دمم از سينه بر نيايد .
طلوع
شولای آخرین خویش را به تن کرده ام
میان این سکوت ، برای آن صلای دوربه پا خواسته ام
به سوی آن صدا که گویی خورشید ، پشت ابهام دور آن
می خواندم ، هلا هلا که راه افتاده ام .
سکوت را شکستم و خواندم :
ای جماعت شما که گوش ها را به حلقه ی در این و آن
آویخته اید ، لختی ز جای خویش برخیزید و بشنوید ، صدای
آواز صبح و سپیده را .
جماعت هر چه کردند بشنوند ،
هرگز اگر شنیدند آن صلا
جماعت از نوای ناشنیده به تنگ آمده ، به سوی
من خروش و سیل بر زدند .
گفتند :
ای سامری !
مگر میان این شب و بهت این خلق سربه
بالین نهاده ، چگونه می شود آوای صبح و سپیده !
دیوانه گشته ای ؟
پای برکش از این فسون شب که
هیچ راه نیابی ، میان بیراه شب اسیر ،
خویش را دفن گشته خواهی ای بینوا پسر ؟
خلق که گوش ها را همه هدیتی است برای فتنه و فسون ، به رای
خود نشسته ، ره به سوی غفلت خواب ، رفتند .
کنون که من تنها ز هر همراه و
ترس ز یاوه ای که گفته اند ، میان رفتن و باز ایستادن ،
به خود آمده
با آخرین شولای که به پا داشتم ، ره به سوی
صلا برده ؛
کنون که آغوش سپیده باز یافته ام ؛
به فکر آن خلایقم که
خواب مانده اند
طلوع را ز کف داده اند .
12/06/1383 چهارشنبه 2.10 صبح شهریور ماه
يک سال
فرودين ماه شادی ها
فرودين فرش قدمهای بهار
فرودين که من با آن آمدم به گيتی
فرودين که هزاران ديگر آغاز کردند و هزاران ديگر به هم پيوستند
فروردين بود متولد گشتم
فرودين بود که تنها شدم
فرودين بود که خود را يافتم
فرودين به ديدار کسی نزديک، اما بس دور رفته می روم
فرودين همه جمع به کنار سفره ای سبز
فرودين که آغاز زندگی است
فرودين اولين ماه سال
ارديبهشت، ماه پياپی آغازها
ارديبهشت، ماه آمدن آنکه با ديگران متفاوت است
ارديبهشت، ماه خواهرانم و نسيبه
ارديبهشت، ماه شکوفه های رقصان بر شاخه ها
ارديبهشت، ماه شادی من برای تبريک گفتن،آمدنت مبارک
ارديبهشت بود که باد در شاخه ها خندان دويد
ارديبهشت بود که وصفش را می گفتند
ارديبهشت دومين ماه سال
خرداد، ماه برادرم
خرداد، ماه سخت درس خواندن های متوالی
خرداد، ماه ستيز بهار و تابستان برای ماندن و آمدن
خرداد بود که کيک تولد می خورديم
خرداد بود که کوچک بودم و هنوز هستم
خرداد سومين ماه سال
اين فصل پر ز رنگ های شاد به پايان رسيد و
فصل ديگری رسيد
تير بوی گرما داشت
تيرماه اولين ماه تابستان، او هم آمد
تيرماه خواهر ديگرم آمد
تير، سفر رفتم با آنها که دورند اما بس نزديک
تيرماه ميوه بسيار چيدم از شاخه
تير، آخرين روزش روز وداع بود
تيرماه ، چه سخت گذشت با آن آفتاب سوزانش
تيرماه چهارمين ماه سال
مرداد، ماه مشهود
مرداد که می شود می خواهم هديه بخرم بگويم آمدنت سبز
مرداد ماه ، از همه دورم تنها می توانم صداهاشان را بشنوم
مرداد ماه ، عکس های قديمم را مرور می کنم و بقض مرا می بلعد
مرداد ماه پنجمين ماه سال
شهريورماه، آخرين ماه تابستان
شهريورماه او آمد
شهريورماه آنکه آمد ز دستم رفت
شهريورماه يافتم که تنها شدم
شهريورماه، قطاری مرا بسوی تنهايی برد
شهريورماه، راحت شدم از دست خودم و دلم
شهريورماه، دلتنگی هايم پرکشيد
شهريورماه آمد يادمان باشد کيف و کفش مدرسه بخريم
شهريورماه بود به اينجا آمديم و مانديم
شهريورماه ششمين ماه سال
مهر اولين فصل برد خيز
مهر آمد و من شاد شدم
مهر ماه بوی وصل آمد و دلشاد شديم
مهر ماه بود آغاز عظيم ديگری رخ داد
مهر ماه بود دور شد از من و به ديگری پيوست و
احساس تنهايی کردم اما دلگير نبودم
مهر ماه هفتمين ماه سال
آبان ، ماه دوستی های فراموش نشدنی
آبان بود ، برادر داشتم و دوباره دارا شدم
آبان ماه ، آمدن دوستانم را به ياد دارم
آبان ماه ، دومين ماه پاييز
آبان ماه است که سرما تازه تازه خود را از در و
ديوار بيرون ميريزد بسوی من و تو اين باغچه
آبان هشتمين ماه سال .
آذر ، آتش از نامش می بارد
آذر ، در اين ماه برادر و خواهر ديگرم آمدند
آذر ، ماه آدم های با هوش و پر هياهو
آذر ماه ، ديگر سرما رخوت را به همه جا نشانده
و جامه از دار و درخت بر گرفته
آذر ، آخرين ماه پاييز
آذر ، زردی پاييز به سرحد خود رسيده
گاه نارنجی رنگ برگی را نيز می بينی
آذر ، نهمين ماه سال .
يلدا آمد و دی شد .
يلدا مادر اين خورشيد پر فروغ
شايد اگر دخترانی داشتم نامشان را خورشيد و يلدا می گذاشتم
يلدا که آمد ، دی آمد و يکی از دوستانم که اهل زنجان بود و عاشق
دی بود همه کامشان شيرين بود زيرا فاصله فاصله ها کم شده بود و
وصال فضا را عطر آگين کرده بود
دی ، که نامش نام اولين ماه فصل زمستان ِ پر سپيدی و شفافيت باران است
دی بود که نوه های پدر و مادر پيرم چشم گشودند به اين گيتی و
ابتدا همه چيز را سپيد يافتند
دی بود ، کوه رفتم با آنان که سالها پيش شناختمشان
دی بود که سپيدی رويت شد و برف متولد گشت
دی بود و سالگرد تختی هفدهمش
دی بود کريسمس شاد و پر زرق و برق را ديدم
دی ماه جشن تولد گرفتيم ، درس خوانديم و به خانه هامان سر زديم
دی بود ، دلهره داشتيم سوز ، سر به سرمان نگذارد
دی بود که هر چه خواستم به من عرضه داشتند
دی بود خدا را شکر کردم و خوشحال که چه خوشبختم زيرا يا فته
بودم آنچه گمانش نمی کردم
دی ماه از زمين پا فرا تر نهادم
دی بود که بهشت زهرا رفتم و جوانی را آرام چشم بر هم هناده به زير
سنگ قبری ديدم و يافتم که چه نزديک است و دير يا زود در می رسد
دی ماه دهمين ماه سال .
بهمن ، ديگر دوستانم و برادرانم آمدند
بهمن ديگری آمد که دلم سخت از روزگار گرفت تنها به رقم اينکه او را
شناخته بودم و نداشتمش
بهمن بود ، شانزدهمش هديه تولد داديم
بهمن بود ، شانزدهمش با دوستانم نهار خوردم ، جمع بوديم، خوش بوديم و
ديگر دغدغه درس ها رهايمان کرده بود
بهمن ماه ، همه به خانه هاشان می رفتند و احساس تنهايی می کرديم
بهمن ماه بود که سرما تمامی سلطه خويش را به رخ در و ديوار و گونه ها می کشيد
بهمن بود بخار از دهان هايمان همچو دود سيگار بيرون می آمد
بهمن بود لباس هايمان گرممان می کرد اما دلهامان را گرم نمی کرد
بهمن دومين ماه زمستان سپيد با آسمان لک دار کبود و روشنش
بهمن بود که با دوستانم وداع کردم
بهمن تهران آمدم ، هرچه داشتم گفتم و بازگشتم
بهمن بود ، که تلخ و شيرين بود اما گذشت و يادش بخير
بهمن يازدهمين ماه سال .
اسفند نامش که می آيد همچو اسپند از جايشان می پرند مادرها و
فکر خانه تکانی در ذهنشان در رفت و آمد است
اسفند بود که سرما کم کم پا به فرار می گذاشت
اسفند بود و جوانه ها آرام آرام سر بر می آوردند
اسفند بود و هديه گرفتم از خواهر کوچکم
اسفند بود که با همه بايد خدا نگهداری می کرديم و به خانه هايمان می رفتيم
اسفند بود ، دلم برای همه تنگ می شد و ملال از هميشه محسوس تر بود
اسفند بود و بوی سبزه همه جا می پيچيد
اسفند بود و رگبارها فراوان شده بود
اسفند بود و من بودم ؛ شما و او نبوديد
اسفند بود که بوی هفت سين ما را وادار به خانه تکانی کرد
اسفند بود ، خانه تکانی کرديم تنها خانه هامان را ، دلهامان را يادمان رفت
اسفند بود يادم آمد يک سال گذشت
اسفند بود و به پشت سرم نگاه کردم که پايان ديدم و پيش رويم آغازی دوباره
اسفند بود که به فکر سياه کردن ورق های سپيد افتادم
اسفند آخرين ماه سال
سومين ماه فصل سپيد
اسفند دوازدهمين ماه سال
اسفند که شد ديگر برای سياه کردن ، چيزی بر صفحات مغشوش ذهنم نيافتم و
با سياهی قلم و سپيدی کاغذ وداع کردم .
اسفند بود که بهار پسش آمد شايد برای تو و ديگری
اسفند بود ...
سال نو مبارک
مست خاطره ها گشتن
يك پيك شراب ناب ايرانی
صدای ِ به هم خوردن ليوان ها
از خود بی خود شدن
مست خاطره ها گشتن ... .
26/08/1383 11:15 شامگاه
آموختم
از تمامی شبها و روزهای ِ پشت سرنهاده
سه چيز آموختم
سكوت ، انتظار ، تنهايی
اينان مكافات عمل آدمی ضعيف
همچو غباری ميان گِرد بادی بود .
25/08/1383 01:13 صبحگاه
با من از تنهايی بگو
با من از چيزی بگو كه اجينم با آن
با من از غربت بگو
با من از وداع بگو
با من از روشنی و شوق چيزی مگو
با من از درخت خشك بگو
با من از رفتن بگو
من از رخداد پشت پنجره چيزی نمی دانم
با من از رخداد پشت پنجره چيزی مگو
با من از شفق چيزی مگو
من از سپيدی گريزانم
با من از تير چراغ برق با
آن سوسوی رو به خاموشی اش بگو
با من از
صبح و سپيده چيزی مگو
با من از تنهايی بگو
رفيق ديرينه آشنا
24/10/1383 10:56 صبح
کوته نوشته ها
بروی ِ بام خانه مان رفته بودم
به آسمان می نگريستم
سه ستاره در يك خط ( جبار )
گربه روی ديوار خيره به آتش سيگار من
و من غرقه تنهايی خويش ... .
22/08/1383 11:45 شامگاه
صدايم
صدايم نبضش بريده است نمی دانم
بر سرم چه دارد می آيد
از گيجی ام نگو ديگر جز وهم هيچ ندارم هيچ
تمام هستی ام افکار بی عمل اند
بی که بدانم چه ميکنم چه بر سرم می آيد
چه بر سرم خواهد آمد
دراين بی وزنی زندگی ام غوطه ورم
تنها می روم بی هدفی بی نگاهی به جايی ...
۱۸-۱۱-۱۳۸۳ ساعت ۲۱:۴۳
اشکها را چگونه می توان پنهان کرد
اشکها را چگونه می توان پنهان کرد
باران احساسات يا آبشار غم ها کدام يک بناممش
از بوی کسی مست می گردی به دمی از برت رفته و
در کار خويش مانده ای نمی دانی که بود، يا ميدانی و نمی يابی اش
من از تمامی باد های وزنده پرسيدم آن عطر که مرا با خود برد از کدام
ديار برمن روانه ساختيد هيچ يک به ياد نمی آورند
تمامی گل ها را بوييدم از تمامی شان پرسيدم اما نيافتمت
امروز به اين دشت می نگرم و کسی را می بينم و عطری از دور
به مشامم می رسد ، در خود گم شده ام او را می بينم که به من خيره شده
با دستی کشيده به سوی من و من آرام ِ آرام به او می نگرم و از خود بی خود
گشته ام
زمزمه ای در تنم نجوا می کند
که نمی دانم چيست
دستان سردم چيزی طلب می کنند که نمی دانم چيست
لب هايم زمزمه ای دارند که نمی شنوم
چشم هايم پر اشک اما سرازير نمی گردند
دلم گرفته از اينکه نمی دانم راه پيش رويم کدام است
از اينکه نمی يابم آن چه خواهانم
از اينکه هر چه می روم فاصله را دورترُ دورتر می بينم
راه پيش رويم طلب در پيش گرفتنش را دارد اما نمی دانم
من با اين پاهای نحيف توان حرکت را خواهم داشت
نمی دانم وقت حرکتم کدام لحظه است
نمی دانم هنگامه رسيدنم
توانی در تنم هست، آيا لحظه رسيدن دوباره بر تن بی جانم
خواهند دميد
می ترسم از اينکه مرا نيز به صليب کشند
اما زمزمه ای در تنم نجوا می کند می شنوم
که رسيدن را شايد مصلوب شدن پاداش است
نفسهای ِ نه چندان گرم
نفسهای ِ نه چندان گرم
از اثنای سينه ای ، كه جز درد چيزی نياموخت
فكر هايی بی انجام
از درون ذهنی ، كه تنها هوسهايش را
بالا می آورد ... .
25/08/1383 01:20 صبحگاه
آسمان ابری این روزگار
آسمان ابری این روزگار
آسمان آن ابر پر باران کجاست ؟
تا ببارد نمنمی بر این دلم .
آسمان آن ابر پر باران کجاست ؟
تا شوم از بارشش من سیر ِ سیر ِ .
آسمان با رعد خود بر من بتاز
تا شوم در خاک و من گردم اسیر .
آسمان ای آسمان پر ز ابر ،
لحظه ای بر من ببار و
پاک کن آنچه از دیروز و دیرین داشتم .
آسمان برمن نمی باری ، مبار
لااقل تکه نسیمی برای چهره ی زردم بساز .
آسمان برمن نمی باری ، مبار ،
نسیمی بر من نمی سازی ، مساز ،
تکه نوری بر این تیره دل رحمت نما
تکه نوری سوی قلبی کز آفتاب
تنها شنیده آفتاب ؟!
پرند خوش نفس 21-01-1383
سكوت شب
سكوت شب
در سكوت شب پنهان گشتم
اشك هايم را ميان دستهايم پنهان كردم
خسته از امروز و ديروز
گريزان از هر روز
دلتنگی امانم را بريده
از زندگی با خيالاتم بيزارم
به خودم كه می نگرم وهم مرا می بلعد
سكون زندگی مرا بلعيده
وامانده از هر حركتی
يكجا نشسته پی خيال پردازيم لحظه هايم ،
عمرم را به حراج نهاده ام
شب كه رسيد خيالم راحت بود كسی مرا نخواهد ديد
بی آنكه به ياد خود باشم ، چشم هايم را فراموش كرده بودم
خود می توانم ببينم خويش را، ميان خلوتم
آنجا كه بی ترس نقاب هايم را كنار می گذارم
آنجا كه خود ِ خودم هستم بی هيچ شبهه ای و ترسی
اما به خودم كه می نگرم ترس را زير پوستم احساس ميكنم
اين منم ؟ آيا اين منم ؟ خود ِ خودم ؟
چندشم می شود و نا باورانه به فكر فرو می روم
آه اين منم كه باختم تمام خويش را به هيچ
و دست روی دست نهاده خويش را نظاره می كنم
بی هيچ چاره جويی ، يأس مرا غرقه در خويش كرده
و من تنها تنهايی را پيش روی می بينم
بی آنكه به روزنه ای كه هر روز از كنارش
با سهل انگاری تام بی آنكه دريابم كه راه نجاتم كنارم است و
من اينگونه به وحشت افتاده ام بی آنكه بينديشم
تنها خود را تسليم كرده ام
از خويش بيزارم و فراری ، آخر هيچ
خود را ميان سكوت شب پنهان میكنم
اشك هايم با حايل دست هايم می پوشانم نبينمشان
آخر ، خجالت می كشم روبروی سيمای واقعی خويش
گريه كنم .
2/10/1383 پرند خوش نفس 22:32
سكوت کاشی ها
ميان سكوت اين كاشی ها
بدنبال گم گشته ی خويشم
شايد با آب جاری ِ ميان شيار كاشی ها
به كوچه رفته باشد .
19/08/1383 00:05 صبحگاه پرند خوش نفس
چيزی بگوی
از عشق چيزی بگوی 1
از آن لحظه كه چيزی آمد پديد .
از آن لحظه كه در قلبت چيزی روييد .
از شوق چيزی بگو
از آن لحظه كه پلكهايت را بسته نمی ديد .
از آن لحظه كه نگاهت چيزی می جوييد .
از مهر چيزی بگو
از آن لحظه كه لبخندی به لبهايت آمد پديد .
از آن لحظه كه برقی ميان چشم هايت می شد ديد .
از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه ازدهام افكارت تو را در هم پيچيد .
از آن لحظه كه دلت تنها برای يك چيز می تپيد .
از ناگفته هایت چيزی بگو
از آن لحظه كه كلام از فرط شوق ميان لبانت گم گرديد .
از آن لحظه كه از چشمهايت ، گفته هايت را تراويد .
از عشق چیزی بگوی
از آن لحظه كه جنبش نبضت ميان تنهایی و ياد آمد پديد .
از آن لحظه كه اشك بر گونه هايت سريد .
1- برگرفته از احمد شاملو پرندخوش نفس 12/09/1383 - 04:00 صبحگاه
ميلاد خالق واژه های ژرف
امروز ميلاد خالق واژه های ژرف است
احمد شاملو - الف بامداد
من نه در حدش هستم که بخوام چيزی بگم در مورد شاملو و نه چيزی دارم که بگم
خود گوياست شاملو .
تنها می تونم بگم بسيار بسيار دوستش دارم و صد و هزاران حيف که از دست ما
رفت و قدر ندونستيم .
فقط اينو بهش تقديم می کنم از صميم قلب
انسان از آغاز می ماند
به جوانه ای سبز ميان گلدانی
با گونه هايی خنک از نسيم
لالای مادر
روحش شاد .

پرند خوش نفس
سوز سردِ تو خيابون
سوز سردِ تو خيابون
سوز سردِ تو خيابون
مخمل نم نم بارون
ديدن پرنده ی خيس
وحشت از مرگ تو پاييز
ديگه از خاطره تو
يك زخم رو سينه مونده
از تموم با تو بودن
حسرتم برام می مونه
ديگه تو رفتی و ما رو
توی تنهايی گذاشتی
توی حوض خاطره هام
ماهی مرده گذاشتی
برای من كه دچارم
دچار ِ بودن با تو
ديگه سختمه ، نمی شه
حتی يك نفس بی تو كشيدن
ای كه اومدی و با من
حرف روييدن رو گفتی
چه جوری دلت اومد و من رو
با خودم تنها گذاشتی
اون كه از فاصله رنجور
تنش از زخم تو سيره
برای فرار و بی تو بودن
ديگه ، دلش می خواد بميره
08/09/1383 - بامداد 11:00
نگاه خيره ۱
نگاهت را بر آسمان خيره بگذار
شايد از آسمان نگاهی خيره شود بر تو
لبانت را بر هم بگذار و شكوه های زير لبت را پايان ده
شايد ميان اين سكوت آن نوای ِ آشنا به گوش تو رسد .
12/08/1383 - بامداد 12:40
سرآغاز داستان
سرآغاز داستان
سرآغاز داستان تمام لحظات مرا با خویش داشتی
بی آنکه تمام و کمال با تو باشم .
میان نسیم خنک بهار کم کم یافتنت را پی جو بودم ، تا
آنکه یافتمت .
به گرمای تابستان همچو تابش آفتاب آنقدر بر هم تابیدیم و
برای یکدیگر بودیم که چشم هایمان را بستیم و گرفتار حماقت گشتیم .
چشمان بسته مان فاجعه را ندید و میان شوک فاجعه به
پاییز رسیدن را احساس نکردیم .
ابتدای پاییز بود که سردی و رعب بر من و تو غلبه گشت ، هر کدام
به یاد دیگری اما رو به زردی و دور از هم مانده .
تا به سپیدی زمستان رسیدیم ، فصلی که گویای تو بود و دوباره زده شدی برای من ،
امام نه گرم ِ گرم همچو بهاری که ابتدایش آمدم و پیدا شدی تو در آن .
به بهار دیگر که رسیدم دست هایت را می دیدم که
لحظه به لحظه دورتر و دورتر می شدند و می دیدم و هر چه کوشیدم رو به
پریدن چشم دوخته بودی .
در اثنای بهار بود که بی خبر مرا به حال خود وانهادی بی آنکه
بدانی رمق پاهایم برای یافتنت بس کم شده است و
تو از فرصت استفاده کرده به پریدن خویش رو کردی بی آنکه
بدانی پای من به قفسی که خود ساخته بودی و میانش رو به پریدن نهاده بودی
زنجیر است ؛ کوشیدم اما جز جراحت های پای زنجیر شده ام و
شکستن آشیانه ی کوچک میان سینه ام چیزی نیافتم .
دست خویش را بسویت کشیدم پس زدی و گفتی دیگر نمی خواهمت ، همچو
لباسی که کهنه شده بود .
هرچه کردم زنجیرم را نمی توتنستم بگشایم ، اما لحظه ای زنجیرم گشوده شد اما
خاطره ی بلورین دُرهای زیر پلک هایت مرا وادار ساخت خود دوباره
زنجیر پایم را محکمتر کنم .
میان تابستانه ای گرم دوباره نگاهی به من کردی اما سرد ِ سرد و
از روی ترحم بی آنکه بدانی ترحمت تنها مرا بیشتر می شکند .
فصل دیگر داستانمان یا داستان من شروع شد .
داستان من از این رو که احساس می کنم این داستان هنوز تنها برای من ادامه دارد .
پاییز رنگین بال دیگری رسید ، تو دیر زمانی است در قفس را گشوده دیده ای
خیالت به پرواز است ، نه من .
و من دچار تنهایی و حسرت مانده ام .
نمی دانم زمستان که تو در آن می رویی را به شادی می یابم ، یا
به زیر سنگی جدایی به زیر خروارها برف نادیده ماندن ، مدفون خواهم گشت .
نمی دانم گناه پرنده ی تنها چه بود که باز هم تنها ماند .
02-07-1383
1.20 صبح گاه
تنهايم
تنهايم
کسی امروز با من نيست
ته کوچه دلتنگی امشب
زير پتوی سرد و گرم خاطره هام .
کسی امروز با من نيست
ميون هق هق ِ سرد ِ شبونه
که خواستن رو برام رج ميزنه هر دم .
کسی امروز با من نيست
تموم دشت های آرزو کوير لم يزرع شد ،
تموم سبزی نگاه ِ گرم ِ آوايی ز ِ دستم پريد توی
حوض آب ِ دلتنگی .
کسی امروز با من نيست
ته کوچه دلتنگی امشب
کسی هر روز با من نيست .
و من تنهای ِ تنهای ِ ، تنهايم .
17/3/1383 12:55 صبحگاه پ . خ
اثير و رها
من به بودن دچار و به ماندن اثیر
تو برفتن ستبر و تیزپای
من به خاطره هایم دچار و اشک هایم اثیر
تو بر باد فراموشی رهای رها
من به تنهاییم دچار و به تیرگی شبهایم اثیر
تو چابک و جست و خیز کنان رمیده ای
من از کودکی هایم رها شده
کودکی هایم یادم نیست
تو میان کودکی ات غوطه وری
هنوز بوی کوچه و قهر و شتی می دهی
من اینجا حبس کرده ام دلم را برای تو
و به هیچ سو نمی نگرم
تو آزادی چو قاصدک به هر سو می روی
و به افق دور دست خیر گشته ای
من به تکرار دچار و از تغییر بیزار
تو به دگرگونی عطشناک و از سکون گریزان
من به غمهایم اندیشه کنان به بود و نبود
تو پی یافتن شادی ها و بدنبال شور زندگی
من تباه گشته ام به گناه حماقت چشمهایم
تو رها گشته ای به جرات بستن چشم هایت
30-07-1383 پرند خوش نفس
تکرار بیهوده
تکرار بیهوده
از تکرار ناگفته های ذهن خویش به
طرح ها و رنگ های گوناگون خسته گشته ام .
از تکرار بی هدف ِ
آشوب ذهن خویش با واژه های یک در میان تکراری
فرتوت گشته ام .
دگر اشک هایم برای فرو ریختن ، خواستار دلیل دیگری
جز این وهم ِ پیاپی تکرار ِ ذهن گشته اند .
دگر از غصه خوردن برای خویش و دیگری خسته گشته ام .
دگر از سکوت تو نیز خسته گشته ام .
من از این حیات به درازا کشیده خسته گشته ام .
از این روزها که پیاپی خورشید را گویاست و وقت نهار
از این شب ها که از تب خواستن تنم هرباره به درد گرفتار
خسته گشته ام .
از تکرار خویش و انکارم به دست تو
از هجوم بیهوده فکرها، فرتوت گشته ام .
از انتظار دیدار ، از رخوت دور انداخته شدن هر روزه ام بدست های ِ
پر تلاطم تو خسته گشته ام .
از نبودن تو و بودنم بدون تو خسته گشته ام .
من از دردهایم خسته گشته ام .
من از هجوم خواهش های بی پاسخم خسته گشته ام .
کم کم از نرسیدن ، رسیده ام به آن زمان که از
تو نیز همچو خود خسته گشته ام .
من از سرودن دردهای خویش
از بودن خود نیز و از سرودن خود
خسته گشته ام . . .
28-06-1383
آدم و حوا (شايد ژرند خوش نفس شايد مارک تواين )
آدم و حوا
آدم شاد بود هنگامی که گرفتار نبود
با چشمانی باز در آزادی خود غرق و غرق شادی بود .
روزها نورانی از پرتو نوری که برایش آفتاب می پرآکند .
روزها میان سبزه زارهای دشت می دوید مسرور ِ مسرور
گلها را دوست داشت ، هنگام بوییدنشان تنها احساسش بی نیازی بود و
گیج شدن از عطر خوش گیاه ، او یک دوست بسیار زیبا داشت ، یک گل رز درشت و سرخ ، آدم آن گل از همه چیز بیشتر دوستش داشت .
تمام سبزی ها کوهها را زیبا می دید تمام لحظاتش جز لذت چیزی نبود .
آدم هر چه می خواست می نوشید هرچقدر می خواست می خوابید میان روز
هر چه می خواست انجام می داد به هر کجا می خواست می رفت .
شبها دوستانی داشت میان آسمان شبش که چه زیبا بودند؛ آسمانی تزیین شده با نقره فامهای درخشنده ستاره ها را می گویم و دوستش ماه که برای او می درخشید هر شب آنقدر به ماه می نگریست تا خوابش می برد .
آسمان ابری که می شد آدم با قطره های باران بازی می کرد .
روزی چیزی دید همچون خود با مقداری تفاوت ،
به چشمش جذاب بود ولی نمی خواست او نزدیکش شود آدم نزدیک گل سرخش بود می ترسید حوا بخواهد آن را بچیند اما احساسش گفت که اینگونه نیست ، از
دور نگاهش می کرد آن موجود هم می خرامید و دلربایی می کرد از آدم ، بی آنکه
بداند آدم دیر وقتی است از او خوشش آمده است حتی گاهی گل سرخش نیز از یادش می رفت .
اسم آن موجود حوا بود ؛
اولین باری که آدم جرات کرد به او نزدیک شود تا حوا را از نزدیک دید فرار کرد و
زود لب دریا ، دوست روز و شبش برگشت اما دریا مثل همیشه برایش
شادی آور نبود دریا دلگیر بود بوی غم می داد دریا را تنها دوست نداشت تماشا کند ،
آدم نمی دانست چرا با اینکه باران نمی آید گونه هایش
خیس است درون دلش آشوبی بود نه مثل آشوب دلش وقت
گرسنگی ، او دلتنگ بود نمی دانست یعنی چه اولین باری بود که
اینگونه می شد . آنشب آدم از کلافگی خوابش
نبرد از خستگی اوایل صبح به خواب رفت ، اما حوا میان نعنوی سبز علفی خود که بین دو درخت کاج بسته بود در خواب نازی بود در خواب می دید با آدم در
دشت سبز دست در دست یکدیگر می دوند و شاد می خندند ، بلند بلند فریاد می زنند
حوا نمی دانست چه به روز آدم آورده حتی نمی دانست خودش هم بی نصیب نمانده .
صبح باز هم آمده بود میان دشت اما آدم نبود ، او هنوز از خستگی میان خواب پریشان خویش دست و پا می زد ، دشت دلگیر بود نسیم بوی تنهایی می داد ، تا آن لحظه دشت اینگونه دلگیر نشده بود .
مدتی گذشت آدم بیدار شد به خود آمد پیش از احساس گرسنگی یاد آن موجود افتاد
یاد آن موجود که حتی اسمش را نمی دانست گرسنگی را نیز از یادش برده بود .
آدم دوید و رفت بسوی دشت دید آن موجود لب پرتگاه انتهای دشت نشسته است به دریا می نگرد ، آدم جرات کرد و نزدیک رفت حوا برگشت بهت زده بهم نگریستند ، پس از مدت زمانی نچندان کوتاه حوا گفت اسم من حواست اسم شما چیست ؟
آدم به ِتِته ِپته افتاده گفت آدم .
از اینکه صحبت کرده بودند با یکدیگر بسیار شاد بودند .
آدم و حوا کم کم از بودن با هم لذت می بردند .
میان دشت می دویدند درون دریا شنا می کردند با موج ها بازی می کردند ، دریا و دشت
از همیشه زیبا تر و شادی آور تر بودند .
روزها می گذشت آنها همیشه با هم بودند ، اما کم کم حوا یاد هم بازیانش افتاد دیگر زیاد سرحال نبود گاه گاه عصرها می نشست و به جایی درون جنگل خانه ی قدیمیش چشم می دوخت .
او یاد دوستانش درخت ها و خرگوش ها که بسیار دوستشان داشت افتاده بود . یک روز صبح پیش از آنکه آدم بیدار شود او رفته بود سراغ دوستانش سخت مشغول شادی بود که آدم آمد و گفت بیا برویم دشت حوا گفت نه و به بازی و شادیش پرداخت آدم دوباره مصمم
گفت بیا برویم دریا شنا کنیم با موج ها بازی کنیم دوباره پاسخ
قبل را دریافت کرد ، آدم ناراحت رفت .
این اوضاع چند روز تکرار شد و آدم دیگر خسته شد تنها کاری که میکرد می دید حوا را گاهی که می دود وشاد است بدون او .
آدم لبه پرتگاه رو به دریا به نسیم غمناکی که می وزید دلخوش کرده بود صورتش از همیشه گرفته تر بود اما دیگر چاره ای نداشت حوا به او کاری نداشت .
یک روز او را دید می رود جایی که خودش همیشه می رفت قبل از آشنایی با حوا ، حوا می رفت سمت گل رز آدم ، آدم اعتنایی نکرد و رفت کنار دریا تا غروب نشسته بود و روبرویش افق را نگاه می کرد خسته شده بود برگشت هنگاه برگشتن دید حوا را که
می دود بسوی خانه اش میان جنگل به سرش گلی زده بود ، بله گل رزی درشت و سرخ بود ؛ آدم ابتدا با خود اندیشید آنقدر ظالم نیست ، او می داند که من آن گل سرخ را
بسیار دوست دارم ، نفهمید چه می کند دوید سمت بوته های رز ، اما اتفاق رخداده بود
گل رز زیبایش چیده شده بود ، آدم دوید و دوید دیگر نمی توانست بماند آنجا ، رفت سمت دریا چشم هایش خیس خیس بود ، انگار قلبش را از شاخه چیده بودند تا صبح گریه می کرد تا خوابش برد .
صبح بسوی خانه اش که بازمیگشت دید گل رز از شاخه چیده شده را میان دشت افتاده پژمرده و از رنگ و رو رفته ، بلندش کرد دوباره بسوی دریا دوید ، جلوی ساحل او را به خاک سپرد تا کسی پیدایش نکند .
از خشم گریه اش نمی آمد رفت به خانه اش و هم آنجا ماند ، ناگهان دید در میزنند از لای در چهره حوا را با آن لباس سپیدش شناخت بی توجه روی تختش افتاد و اعتنایی نکرد تا
حوا مایوس شد و رفت .
آدم دیگر به حوا کاری نداشت و به کار خود می پرداخت لب دریا می رفت آنجایی که گل رزش بود ، می نشست و افق را تماشا می کرد .
حوا از دور هر روز آدم را نگاه می کرد اما می دانست آدم به او کاری ندارد او تازه فهمیده بود چه کاری کرده است ولی دیگر از نظر آدم دیر شده بود او می دانست آدم هر روز سر خاک گل سرخ می رود ، خودش پشیمان شده بود مدتی می رفت لب پرتگاه و دریا را نگاه می کرد نسیم غمناک تر از همیشه برایش بود اما می دانست تقصیر خودش است .
حوا دید بعد از آن آدم دوباره شادی می کند لب دریا ه مثل همیشه اما شاد است بدون او ، یاد خودش افتاد که چه شاد بود بدون آدم با دوستانش هنگامی که آدم را تنها گذاشته بود .
حوا میان جنگل رفت پیش دوستانش اما او هم مثل آدم دلش گاهی می گرفت و می آمد لب پرتگاه ...
02-07-1383 دومین روز سمین پاییز که احساس شد .
پرند خوش نفس شاید هم مارک توایین
سهراب شاعر سبزه و آب
سهراب شاعر سبزه و آب
امروز روز تولدش هستش روز تولد سهراب سپهری
مردی که نقاشی ميکرد با قلمويش و با ذهنش .
زندگی يعنی يک سار پريد
از چه دلتنگ شدی ؟
اين شعر هميشه منو به وجد مياره .
روحش شاد ...

دیروز
دیروز
ديروز برای تو بودم
امروز هم هستم برای تو
بی آنکه آب از آب برای تو تکان خورده باشد
برای من لحظه لحظه ات هیجان انگیز است و چیزی میان
سینه ام برایش می تپد ، برای تو سکون ، بی انعکاس و التفاتی
همیشگی است .
از بی تفاوتیت لجم میگیرد ، اما می دانم به آن دچارم بی چاره ای
از خودم لجم میگیرد که به عروسک بودنم میان دست های تو
خوکرده ام ، هیچ دوست ندارم رنگ رهایی ببینم .
از خودم بیش از تو لجم میگیرد ، زیرا دچار توهستم دست و پا بسته
با حماقت خویش دست و پا میزنم ، دیگر دیر شده ، تو
بی تفاوت شده ای نسبت به من و من گریه ام میگرد ، اما تو
نمی دانی ، نمی بینی و نخواهی دید ، از دیدنم روگردانی به گناه ِ بی گناهی .
با بی گناهی تام در فرجام خواهی آخر به
شکست خویش تسلیم؛ از روی نعش عشق خویش میبینم تو را
که گذر می کنی همچو فاتحی که برق چشمانش ترسناک است .
من از حرام شدن گذشته ام از تباهی گذر کرده به
بی هویتی رو کرده و در دام تو افتادم ، در دام تویی که خود اسیری به زندگی
اسیری به زندانبانی من .
مطلب بعدی یه داستان کوتاه هستش بد نیست بخونیدش
پرند خوش نفس
سه قطعه ، قطعه قطعه
باد بهاری
من از تو بی خبرم باد بهاری دلم
من از تو بی خبرم موج دریای دلم.
نمیدانم چرا با توام اما تنهایی فقط دور و برم را گرفته است .
گیاه
نقل قول : گیاهت رو به زردی گراییده !
گیاهم هرگز فرصت روییدن با خویش نیافت
فاش می گویم هرگز نروییدم که به زردی بگرایم .
حبه قند
زندگی شیرین است مثل یک حبه قند
گرچه من قند نمی خورم با چایم
زندگی شیرین است با داشتن تو
زندگی شیرین است با وداع با تنهایی
زندگی شیرین است با احساس نسیم خنک صبح بروی
گونه های تب دار تو .
زندگی شیرین است بی سوت قطار .
زندگی شیرین است مثل یک حبه قند
گرچه من قند نمی خورم با چایم ...

ناگفته ی تلخ
سکوت آغاز سبکسرانه
پنهان نگاه داشتن اندوه دلی بود
قویترین سد در برابر هجوم پرسش ها
مثال خوره ای که از درون تو را خواهد خورد
به مثابه ابری که تنها ، سنگین و سنگین تر خواهد گشت
بی قطره ای اشک .
10-05-1383
يادهامان زيبايند
یاد هامان زیبایند
دل هامان همه تنگ
روزگاران بد نیست
آدمی سخت شده
آسمان هنوز هم آبی است
دل هامان همه زرد
شهرمان بی رنگ است
کوچه ها بی عابر
پرسه ای در یادی
لحظه ها ی شادی
در برمان دیروز گذشت
روزگاران در راه اند
خانه ها تکراری
حرف ها مصنوعی
عشق ها بدرنگ
بوسه ها یی بی شوق
شب ها مهتاب می آید
دل ما هم می گیرد
سر شب ها همه مان مست
رازهای مستی
آغوش ها شاید باز
شوق ها بی لبخند
زندگی ها بی وقفه
جاده های ِ رفته
تو چرا اینجایی
من چرا آنجایم
وقت بی رنگی پاییز در راه
زمان ما رو به انتها
راستی حالت خوب است
ملالی نیست جز دوری شما
دیروز و شوخی های هر روزه
امروز و دلگیری های هر لحظه
من به بی خبری عادت کرده
تو به بی اثری خو کردی
ما میان خودمان گم گشتیم
تو میان خود پیدا
یاد هامان زیبایند
دل هامان همه تنگ
روزگاران بد نیست
آدمی سخت شده
آسمان هنوز هم آبی است
دل هامان همه زرد 00:48 بامداد 18/06/1383 شهریور ماه
کوچه ها
کوچه ها
کوچه ها بی باد و بی عابر
خیابان ها سرد و بی سبزه
تمام سایه ها از یاد رفته
تمام تنورها بی نان مانده
دهان ها از هیچ پر گشته
دندان ها از هرزه گویی لب ها ریخته ... 27/05/1383
09/05/1383
پاييز سوم
دوباره فصل جدايی رسيد
ميان بهارانه عمرم دوباره رنگ پاييز دميد
ميان های و هوی ذهنم
دوباره فصل رقص واژه ها رسيد
مجال گفتن
دلم تنگ است مجال گفتن نيست
اتاقم تنگ ، تم تنگ است ، مجال فرياد بر كردن نيست
نشسته بر سر گوری دگر ، از وعده های دل
آهي بر كشيده از رفته عمری بيهوده و بی كس
نگاهی سرد گشته از تكرار سپيده صبح بی اميد
آهي بر كشيده از گفتار بر دل مانده و ترديد
دلم تنگ است مجال گفتن نيست
اتاقم تنگ ، تم تنگ است ، مجال فرياد بر كردن نيست
دل از بيداد
دل از بيداد ، فريادش بلند و آسمان فرساست
تن از فرياد ، رنجور و در فکر يک نجواست
دلم را دوزخی سازند و افيون تنهايی بر ِ سرخ آتَشش پيداست
به زير تازيانه های بدمستی خواهش ، تنم رنجور و در نجواست
چه می خواهی ای بد پيره مست خواهش ها در اين
سيلاب و آشوبی که دل تنها و بی فرداست
چه می خواهی از اين طفل نامعصوم بد پيکر ، که در شاهراه اين
صحرا به ياد خويشتن ، تنهاست .
برو زين پس جای ديگر ران اين ارابه ی مسموم خواهش ها ،
که اين صفحه ی پر خش نوايش نی نی چوپان بی صحراست .
نمی خواهم تو را ، زين پس نوايی گر تو داری سوی ديگر ران ، چرا که
اين دل دگر مردست .
می ترسم از اين انبان خواهش ها که دريايست و هر کجا چون چوبه ی داری
به رويم سخت پيدا و ناپيداست .
می ترسم از اين سيلاب رعد آسا ، که روی هر که باشد تو ، من سخت در
هجومی ناجوانمردانه بی پرواست .

دوستت دارم ها
دوستت دارم ها
دوستت دارم ها چه زيبايند
دوستم داری ها زيباتر
دوست داشتن هايی آبی
آسمانی به رنگ تو
لذت تو گفتن
لذت بوسه داغ ميان
نسيم خنك با تو بودن
های آبی تر شو
آسمان رنگ بباز
های دوستم داشته باش
دوستم داری ها زيبايند
دوستت دارم ها زيباتر .
31/2/1383

عکس از سايت فوتو
شاید درست شاید غلط
شاید درست شاید غلط
آشوب ذهن آدمی تنها
اوهام بر سیمای خویش است ،
همچو من که تمام وقایع نافرجام را همچو تصویری
عریض بر پرده سینمای ذهنم از چشم می گذرانم
داشته های من ، تو یا دیگری تنها مقداری کمی است از
تمام چیزی که باید بدانیم
تکامل آدمی ، تکاملی جسمی نه ، تکاملی جسمی آدمی هر
اندازه که پر محتوا باشد ناقص است اگر چاله های روحی خود را
پر نکرده باشیم .
اگر روحمان تکامل نیافته باشد ،
سفرهایی که رفته ایم ، چیزهایی که
دیده ایم کامل نشده ، می دانی که اگر آنگونه که باید به نظاره منشینی
ندیده ای و نرفته ای .
نواهایی که بر آنها گوش سپرده ای حرف هایی که از برای تو یا دیگری گفته شد و
شنیده ای ، هیچ در نیافتی میانشان حتی احساس آرامشی شوقی ، ذوقی اگر به دل
گوش نسپری بر آنها .
ترانه هایی که سروده ای ترانه هایی که خوانده ای ، هیچ یک موزون و
خوش آهنگ به گوش نخواهند رسید اگر برای خودت ، دلت و دیگری نسروده یا
نخوانده باشی .
عشق ها عواطف و احساسات خرج شده از سوی تو ، دیگری
عشق های چوبین ، بی هیچ نرمی ، علاقه ای
اگر بی هیچ تپش قلبی ، دغدغه ای باشد
خود می دانیم که بازی بیش نیست بازی بس خسته کننده و
به راستی غیر واقعی .
تئاتر رفته ای ؟
نگاه که بیندازی آنگونه محو تماشا شده ای ودر آخر هنگام برخاستن از
صندلی سالن ، احساس خستگی بیش از تاثیر بازی بازیگران بر تو چیره شده ،
اما هنگامی که خودت دریابی که آن صحنه چقدر شبیه قطعه ای از زندگی خودم یا
دیگری است در انتها پر فکر و مغشوش ذهن از جا بر میخیزی ، آنگونه که
در نمی یابی کدام زمان بسوی خانه ات حرکت کرده ای که اکنون جلوی در خانه
بدنبال کلید در ورودی تمام جیب هایت را زیر و رو می کنی .
به یاد دوست یا دوستان قدیمی که می افتی فقط با خود می گویی چه زود گذشت و
بعد به فراموشی می سپاری و کارهای روزمره ات را شکل انجام به خود می گیرند و
چه ساده از آن گذشتی .
اگر خاطراتت لذتشان را بر تو چیره کنند سریعترین کار یعنی دفتر تلفن را بر می داری و بدنبال شماره هایی که چند وقتی است بسراغشان نرفته ای میگردی .
سنت که زیاد می شود نه آنگونه بگوییم پیر گشته ای بیست و پنج سالگی ات را می گویم
آنقدر مشکل برای خویش آفریده ای که نمی دانی چگونه از پسشان برآیی و با تمام
سیمای جوانت درونت ، ذهنت پیر و فرتوت گشته ، حال آنکه
می توانی ببینی دیگرانی که با تمام سیمای پیرشان چگونه از ذهنی شاد و سرشار از روشنی و
درونی با لطافت برگی بر خوردارند ، حال آنکه تو به سی نرسیده به سان مرده ای بس فرتوت با نقابی بر چهره می مانی .
خود اگر نخواهیم جهان با تمام سیمای روشنش که به رویت نهاده با
پرده وهمی آنچنان تاریک در چشمانت جلوه می کند که نتوانی قدم از قدم بر داری و
عقب رفتن را به جلو ترجیح می دهی .
خود اگر باور نداشته باشیم دستان تهی مان از شور و عشق پر خواهد گشت
خود اگر باور داشته باشیم باورمان بارور خواهد گشت .
خود اگر ایمان داشته باشیم خواهیم رسید ، خود اگر باور داشته باشیم دست خواهیم یافت به
آنچه باید بیابیم ، تواناییشان را آدمی دارد و خود بی باور نخواهیم دانست که
داراییم .

بدون شرح عکس از
زبان های بی حرف
چهره های بی رنگ
آدم های بی نام
دل های بی تپش
سرهای بی فکر
لب های خشک
چشم های بی سو
انگشتان جمع شده
پاهای پر درد
کمری خم گشته
حرف های بی زبان
فکرهای بی عمل
عشق های بی ثمر
امید های بی سرانجام
خوشی های زود گذر
تلخی های دایمی
نبردهای بی فتح
شکست های هر روز
فصل های بی جان
باد های بی خبر
صفحه های پر از سیاهی
قلم های بی جوهر

بدون شرح
نگاه خيره بر کسی
اگر بخواهدت هميشه يادش هست .

بياب
نخست آموزه های زندگی را یافتن
به آنان جامه عمل پوشاندن
نخست آموزه های زندگی را بیاب
بر آن بیندیش
دریاب چیزی را که بر آنی
بیاب و بظهور رسانش تا آرام گیری و دریابی
که آری بر خواستت توانی و بر آن تحققی است .

لحظه ای از افکارم
لحظه ای از افکارم
از تو گذشتم ،
با دلم هم کنار آمدم ،
اما از خودم نمی گذرم
می خواهم فکری به حال خويش کنم
دوباره می خواهم عاشق شوم
به سپيدی برف امسال
می خواهم بخواهم
همچو خواستن تو
می خواهم بشوم اما ،
می ترسم واهمه دارم ،
اما دلم می گويد به دوباره خراب شدنش
به تمام بی قراری اش ميارزد
نمی دانم چه بگويم به دلم
خودم را می بينم
بر سر دوراهی ترس و خواهش
اما می بينم هنوز جسارتش را دارم
می خواهم با تمام ترس ديدن پريدنی دوباره
همچو پريدن سار از روی شاخه
که تلخ تر از آن نديده ام
می خواهم بشوم
به قيمت تمام شدن احساساتم
زيرا هيچ کوچه ای را بهتر از کوچه دلباختگی
برای خرج احساسات نيافته ام .
آيا بازهم سراب خواهم ديد
نمی دانم و اين ندانستن مرا به
سوی اين فکر می کشاند .
يه خورده گذشت داشته باشيم
و آنکه تند خويی عرضه می دارد تنها جای خويش را از سوی ديگران تنگ تر می يابد
آنکه می خندد و با ديگران شادی اش را قسمت می کند به شب رويا خواهد ديد
و آنکه با همه گريان است و در خلوت خويش می خندد جز کابوس نصيب خويش
چيزی نمی گرداند
آنکه می گويد به دل از خود خرسند خواهد گشت
و آنکه کلمات را تنها وسيله ی فريفتن ديگری قرار می دهد ندانسته برای خويش
پشته ای درد جمع خواهد کرد
آنکه می خواهد و پس از بدست نياوردن نيز عطش خواستنش خاموش نخواهد گشت ،
قلبی وسيعتر برای خويش می سازد
و آنکه تنها دل می شکند ، هر بار تکه ای از قلبش را با سنگی سخت تعويض خواهد کرد .
از وبلاگ يادداشتهای کوتاه يک مرد بلند
او برنگشت
لباسهايش او را خواندند
و کفشهايش در انتظار جفت ماندن
دلم ريخت
آنزمان که آخرين صدايش به گوش رسيد
کمـــــــــــک
از وبلاگ يادداشتهای کوتاه يک مرد بلند
درست شد ديگه ببخشيد دير شد
در آخرين روز سال
در آخرين روز سال
که تمامی خلق تنگی ها از دخمه ذهن بيرون ريخته شده اند و
لبخند شوينده ی تمامی کدورتها را به لبهامان شکوفا می کنيم
تا تمامی بدی ها ، زخم زبان های خويش را از تن ديگری بزداييم
در آخرين روز سال
که آرام آرام روزهای وداع با لطافت باران را در می يابيم
چهره خويش را ابری می بينيم و می گوييم چه زود گذشت
در آخرين روز سال
که ديگر جايی برای صدای کلاغها نمانده از خود می پرسيم گذشته را خوب
پشت سر گذاشته ايم ؟
ديگر چه سود هر چه بود گذشت
در آخرين روز سال
شتاب خانه را برای رنگ و بوی تازه در بر چشمانمان می بينيم
لباس نو زندگی نو همه را انجام می دهيم همه چيز را نو می کنيم غير خود
در آخرين روز سال
دلم برای تمامی روزهای رفته تنگ شده است و به وسعت ابر زمستانی بقض دارم
در آخرين روز سال
لحظه ها را می شمرم و به آخرين دانه تسبيح اين سال رسيده ام و
دلم نمی آيد آن را رد کنم
در آخرين روز سال
زمان را از بدی و خوبی پاک می بينم و بی تفاوتی لحظه ها را در می يابم
زيرا خود بی تفاوتم
در آخرين روز سال
چشمانم دوخته به ساعت و سالنامه پر از خطوط مغشوش روزها است ، می بينم و
آه می کشم
در آخرين روز سال
لحظه پيشاپيش تبريک سال نو گفتن را می بينم و گريزانم
در آخرين روز سال
دلتنگم و نمی خواهم سالی نو ببينم پيش از آنکه خود نيز نو شوم
در آخرين روز سال
مستی بی لحظه بودن را چشيدن
ندانستن که چه بودن و چه شدن
در آخرين روز سال
حرف ها هم به پايان رسيد
واژه ها نيز نو نگشت .
شايد فردا با روزی نو سالی نو ما هم نو گشتيم .
چهار روز و سه شب
چهار روز و سه شب
يک روز ابری
تو پس ابری پنهان شدی تا نبينمت
از من دلگيری می دانم و نمی دانم برای چه
يک روز آفتابی
باز هم پنهان گشته ای اين بار پس نور
انگار بازيت گرفته دوست داری پيدايت کنم
يک روز بارانی
صدايت را می شنوم که هق هق انتهای گريه ات را
به گوشم می رساند اين بار واقعا دلگيری
يک روز معمولی نه ابری نه آفتابی نه بارانی
هيچ جا نيستی
تو رفته ای و من بيهوده دنبالت می گردم
اولين شب احساس شد و يک دوست پيدا کردم که غمگين بود
اسمش تنهايی است و يک دوست ديگر اين يکی اسمش دلتنگی است
دومين شب نيز آرام پيدا شد
و من همراه تنهايی و دلتنگی چيز ديگری يافتم که قبلا صدايش را از تو شنيده بودم
هق هق
سومين شب سخت آمده بود که بماند اما
ديگر من هم نبودم دنبال تو راه افتادم بيهوده يا ...
شايد آخرين
شايد آخرين ... 20:20 19/11/1382
شايد آخرين گفتار
شايد آخرين پندار
شايد آخرين صحبت
شايد آخرين زنگ تلفن
شايد آخرين درد دل با او
شايد آخرين روز است
شايد آخرين غروب بود
شايد آخرين خواب است
شايد آخرين دلتنگی است
شايد وقت رسيدنش است
شايد اين تمام و آن تمام
شايد رها شوم يا اسير بمانم
شايد ماندنی
شايد رفتنی
شايد باز گردم آنسو که صدا پيچيد
شايد شايدی ديگر به اندازه هزار ورطه از فکر
شايد تمام شود و آغاز گردد
شايد همينگونه ماند
شايد زنگی است برای هوشياری من ، تو يا ديگری
شايد ديگر برای کسی هديه نخريدم
شايد ديگر نگفتم تولدت مبارک
شايد ديگر نشنيدم
شايد ديگر دوستانم را نديدم
شايد ديگر خواهرها وبرادرهايم و طفلکی مادرم را نديدم
امروز از هميشه بهتر به پدرم لبخند زدم ، شايد ديگر موی سپيدش را نبينم به چشم
شايد اين آخرين نوشته های بی ربطم باشد
شايد ديگر هيچ برگی نيابم تا سياهش کنم
شايد برگ های سياه شده ام را بخوانند و بگذرند شايد نه
شايد آخرين ترانه ای باشد که با گوشهايم می شنوم
شايد آخرين روز خستگی از کار روزانه باشد
شايد آخرين سلام و آخرين وداع
شايد در ميان آسمان مسافر باشم شايد روی زمين
شايد اين شهر شايد آن شهر
چه فرق می کند هر کجا باشد وقت رفتن است
شايد من از سزيف1 ياد گرفته ام که دست آخر رفتنی ام .
شايد ديگر نتوانم افسانه ای در خانه ای با اتاق های دوری ، سقف چوبی و باغچه ای سبز بخوانم
شايد ديگر گربه ای که اسمش بطول بود را نبينم هرگز
شايد ديگر خيانت نکنم زيرا نيستم و اين دليل محکمی است
شايد سپيد باشم شايد سياه خود بهتر ميدانم و او بهتر از همه
شايد درست باشد و شايد غلط ولی امروز می خواهم خوب باشم شايد بهتر
شايد در يادشان بمانم چند صباحی و پس از يک کوچه طی کردن فراموش
شايد چهره ای در هم شود شايد نه
شايد آخرين نگرانی باشد برای من و آخرين نگرانيم برای ديگری
شايد ديگر نتوانم کوچه باغ سبزی را يا نجوايی را پر کنم از واژه
شايد جور ديگری ببينم
شايد و هزار شايد ، شايد بازهم بگويم شايد .
1: سزيف نام شخصيتی از يک افسانه به نام سزيف و مرگ ترجمه احمد شاملو .
قاصدک
قاصدک از جاش پريد
سوار باد اومد نشست توی دست من
زود آرزو کردم و گذاشتم بره
رفت اون بالاها تا اگه بتونه برآوردش بکنه
قاصدک زود خبرم کن
که ميشه يا نميشه .
۲۳-۱۱-۱۳۸۲ ساعت ۲۳:۴۵
قديميه ولی خودم خيلی دوست دارم اينا رو که تکراری ميزنم
در کوچه های سنگ فرش قلب تو
صدای پای عابری تنها به گوش می رسد
که دور می شود و می خواهد از شهر تو
برود
و خود نخواسته ای که بماند
آنگاه که رفت محزون گشتی ز کار خويش
که ای کاش می ماند و تنها نمی ماندم
ديگر فرصت ازدست رفته است
ديگر او را نخواهی يافت
زيرا مسافر غريب ماندنش را که در چشمان
تو موج می زد ديد
او قلب تقسيم گشته تو را با ديگری ديد
او هيچ نگفت و خاموش رفت و رفت
تا به آنجا رسد که گلی پر ز عطر تو يابد
بی تو مست بويش گردد
آن مسافر را تو به خاطر داری
آن مسافر که با ديدن او ، چشمانت
به يکباره درخشيد
هيچ نگفت ، هيچ نکرد
قبل شفق رخت ببست
ترک شهَرت کرد
آنگونه که گلبرگ شقايق پرپر شد
يا که عطر گل ياس در فضا گم شد
آن مسافر که بود هيچ از خود پرسيدی
روزهای پر ز شادی کو کجا رفتند
روز های پر ز شادی کو کجا رفتند
ترانه های جاری بر لبان اين مردمان کجا رفتند
لاله هامان را که پرپر کرد
چشم هامان را که گريان کرد
خانه هامان پر ز شادی بود
لبهامان پر ز لبخند
دلهامان مملو از دوست داشتن ها
اين مرغ را که جزشيون نمی خواند به اين وادی که آورد
اين لبها را که بر هم دوخت
اين داغ ها بر سينه های مادران، که آويخت
اين چوبه ها که جز بر تيرباران پاکی بر نياويخت ،
اين بند ها که آزادی را به بند کشيد که آورد
اين قفلها را بر دهان هامان که آويخت
که اينگونه خاموش ِ خاموش گشتيم
زبانهامان را ببريدند وقت نجوا
نفسهامان را بگرفتند وقت فرياد
پاهامان را ببريدند هنگام رفتن
مصلوبمان کردند
فرياد کرديم نشنيدند
فرياد کرديم نشنيديد
کجاييد ای مردمان ای افسوس مگر لاليد
مگر زبان بر دهان هاتان نمی چرخد
ای فرياد تنها می نگرند
ای افسوس خورشيد را وقت خفتن ابتدای روز می پندارند
به وقت صبح در خوابند
به چشمان خويش هزاران لاله نشکفته، پرپر گشته ديدند و
خاموش ِ خاموش ، بی کلامی نعره ای چيزی
باغشان سوختند
ای افسوس
لاله هامان را که پرپر کرد
چشم هامان را که گريان کرد
اينان می دانند و دم بر نمی آرند
( ای ياوه ياوه ) مگر گنگيد و لاليد يا که خود نمی خواهيد
مگر زنجير، بيداد و شيون هاتان بس نيست
اينچنين مردم که بر دهان هاشان مهر سکوت بنهادند
چه می دانند آزادی زيادشان رفتست
ای افسوس
کجاييد ای مردمان ای افسوس مگر لاليد
مگر زبان بر دهان هاتان نمی چرخد
فرياد کرديم نشنيديد
فرياد کرديم نشنيدند
۱۷ دی ماه سه سال پيش
امروز سالگرد جهان پهلوان تختی هستش وقتی اسمش رو ميشنوم احساس غرور
می کنم . سه سال پيش سالگردش بو که من بودم سر خاک ايشون هيچ وقت يادم نمی ره اون روز خيلی برام پر خاطره بود . اول از پروردگار و بعد از کسايی که برام اون خاطره ها رو بوجود آوردن از صميم قلب تشکر ميکنم هر چند نمی تونم با حرف جبران کنم . 
تختی حماسه است .
فردا ۱۵ دی ماه
فردا ۱۵ دی ماه
شصت و نهمين تولد دختر پاييز رنگ به رنگ شاعر ی که می گفت و زود رفت
فروغ دختر شعر که به قول امروی ها تلخ ميگفت اما بازگو می کرد .
فروغ عاشق بود و شاعر چه خوب
فروغ می سرود و اکنون طنين ياد ها شده
فروغ بود که پريد و ميگفت : پرواز را به خاطر بپار پرنده مردنی است
او رفت و پرنده را به يادت آورد آری پرنده مردنی است 
اين هم فصل ها که بعد يک سال تمام شد
فرودين ماه شادی ها
فرودين فرش قدمهای بهار
فرودين که من با آن آمدم به گيتی
فرودين که هزاران ديگر آغاز کردند و هزاران ديگر به هم پيوستند
فروردين بود متولد گشتم
فرودين بود که تنها شدم
فرودين بود که خود را يافتم
فرودين به ديدار کسی نزديک، اما بس دور رفته می روم
فرودين همه جمع به کنار سفره ای سبز
فرودين که آغاز زندگی است
فرودين اولين ماه سال
ارديبهشت، ماه پياپی آغازها
ارديبهشت، ماه آمدن آنکه با ديگران متفاوت است
ارديبهشت، ماه خواهرانم و نسيبه
ارديبهشت، ماه شکوفه های رقصان بر شاخه ها
ارديبهشت، ماه شادی من برای تبريک گفتن،آمدنت مبارک
ارديبهشت بود که باد در شاخه ها خندان دويد
ارديبهشت بود که وصفش را می گفتند
ارديبهشت دومين ماه سال
خرداد، ماه برادرم
خرداد، ماه سخت درس خواندن های متوالی
خرداد، ماه ستيز بهار و تابستان برای ماندن و آمدن
خرداد بود که کيک تولد می خورديم
خرداد بود که کوچک بودم و هنوز هستم
خرداد سومين ماه سال
اين فصل پر ز رنگ های شاد به پايان رسيد و
فصل ديگری رسيد
تير بوی گرما داشت
تيرماه اولين ماه تابستان، او هم آمد
تيرماه خواهر ديگرم آمد
تير، سفر رفتم با آنها که دورند اما بس نزديک
تيرماه ميوه بسيار چيدم از شاخه
تير، آخرين روزش روز وداع بود
تيرماه ، چه سخت گذشت با آن آفتاب سوزانش
تيرماه چهارمين ماه سال
مرداد، ماه مشهود
مرداد که می شود می خواهم هديه بخرم بگويم آمدنت سبز
مرداد ماه ، از همه دورم تنها می توانم صداهاشان را بشنوم
مرداد ماه ، عکس های قديمم را مرور می کنم و بقض مرا می بلعد
مرداد ماه پنجمين ماه سال
شهريورماه، آخرين ماه تابستان
شهريورماه او آمد
شهريورماه آنکه آمد ز دستم رفت
شهريورماه يافتم که تنها شدم
شهريورماه، قطاری مرا بسوی تنهايی برد
شهريورماه، راحت شدم از دست خودم و دلم
شهريورماه، دلتنگی هايم پرکشيد
شهريورماه آمد يادمان باشد کيف و کفش مدرسه بخريم
شهريورماه بود به اينجا آمديم و مانديم
شهريورماه ششمين ماه سال
مهر اولين فصل برد خيز
مهر آمد و من شاد شدم
مهر ماه بوی وصل آمد و دلشاد شديم
مهر ماه بود آغاز عظيم ديگری رخ داد
مهر ماه بود دور شد از من و به ديگری پيوست و
احساس تنهايی کردم اما دلگير نبودم
مهر ماه هفتمين ماه سال
آبان ، ماه دوستی های فراموش نشدنی
آبان بود ، برادر داشتم و دوباره دارا شدم
آبان ماه ، آمدن دوستانم را به ياد دارم
آبان ماه ، دومين ماه پاييز
آبان ماه است که سرما تازه تازه خود را از در و
ديوار بيرون ميريزد بسوی من و تو اين باغچه
آبان هشتمين ماه سال .
آذر ، آتش از نامش می بارد
آذر ، در اين ماه برادر و خواهر ديگرم آمدند
آذر ، ماه آدم های با هوش و پر هياهو
آذر ماه ، ديگر سرما رخوت را به همه جا نشانده
و جامه از دار و درخت بر گرفته
آذر ، آخرين ماه پاييز
آذر ، زردی پاييز به سرحد خود رسيده
گاه نارنجی رنگ برگی را نيز می بينی
آذر ، نهمين ماه سال .
يلدا آمد و دی شد .
يلدا مادر اين خورشيد پر فروغ
شايد اگر دخترانی داشتم نامشان را خورشيد و يلدا می گذاشتم
يلدا که آمد ، دی آمد و يکی از دوستانم که اهل زنجان بود و عاشق
دی بود همه کامشان شيرين بود زيرا فاصله فاصله ها کم شده بود و
وصال فضا را عطر آگين کرده بود
دی ، که نامش نام اولين ماه فصل زمستان ِ پر سپيدی و شفافيت باران است
دی بود که نوه های پدر و مادر پيرم چشم گشودند به اين گيتی و
ابتدا همه چيز را سپيد يافتند
دی بود ، کوه رفتم با آنان که سالها پيش شناختمشان
دی بود که سپيدی رويت شد و برف متولد گشت
دی بود و سالگرد تختی هفدهمش
دی بود کريسمس شاد و پر زرق و برق را ديدم
دی ماه جشن تولد گرفتيم ، درس خوانديم و به خانه هامان سر زديم
دی بود ، دلهره داشتيم سوز ، سر به سرمان نگذارد
دی بود که هر چه خواستم به من عرضه داشتند
دی بود خدا را شکر کردم و خوشحال که چه خوشبختم زيرا يا فته
بودم آنچه گمانش نمی کردم
دی ماه از زمين پا فرا تر نهادم
دی بود که بهشت زهرا رفتم و جوانی را آرام چشم بر هم هناده به زير
سنگ قبری ديدم و يافتم که چه نزديک است و دير يا زود در می رسد
دی ماه دهمين ماه سال .
بهمن ، ديگر دوستانم و برادرانم آمدند
بهمن ديگری آمد که دلم سخت از روزگار گرفت تنها به رقم اينکه او را
شناخته بودم و نداشتمش
بهمن بود ، شانزدهمش هديه تولد داديم
بهمن بود ، شانزدهمش با دوستانم نهار خوردم ، جمع بوديم، خوش بوديم و
ديگر دغدغه درس ها رهايمان کرده بود
بهمن ماه ، همه به خانه هاشان می رفتند و احساس تنهايی می کرديم
بهمن ماه بود که سرما تمامی سلطه خويش را به رخ در و ديوار و گونه ها می کشيد
بهمن بود بخار از دهان هايمان همچو دود سيگار بيرون می آمد
بهمن بود لباس هايمان گرممان می کرد اما دلهامان را گرم نمی کرد
بهمن دومين ماه زمستان سپيد با آسمان لک دار کبود و روشنش
بهمن بود که با دوستانم وداع کردم
بهمن تهران آمدم ، هرچه داشتم گفتم و بازگشتم
بهمن بود ، که تلخ و شيرين بود اما گذشت و يادش بخير
بهمن يازدهمين ماه سال .
اسفند نامش که می آيد همچو اسپند از جايشان می پرند مادرها و
فکر خانه تکانی در ذهنشان در رفت و آمد است
اسفند بود که سرما کم کم پا به فرار می گذاشت
اسفند بود و جوانه ها آرام آرام سر بر می آوردند
اسفند بود و هديه گرفتم از خواهر کوچکم
اسفند بود که با همه بايد خدا نگهداری می کرديم و به خانه هايمان می رفتيم
اسفند بود ، دلم برای همه تنگ می شد و ملال از هميشه محسوس تر بود
اسفند بود و بوی سبزه همه جا می پيچيد
اسفند بود و رگبارها فراوان شده بود
اسفند بود و من بودم ؛ شما و او نبوديد
اسفند بود که بوی هفت سين ما را وادار به خانه تکانی کرد
اسفند بود ، خانه تکانی کرديم تنها خانه هامان را ، دلهامان را يادمان رفت
اسفند بود يادم آمد يک سال گذشت
اسفند بود و به پشت سرم نگاه کردم که پايان ديدم و پيش رويم آغازی دوباره
اسفند بود که به فکر سياه کردن ورق های سپيد افتادم
اسفند آخرين ماه سال
سومين ماه فصل سپيد
اسفند دوازدهمين ماه سال
اسفند که شد ديگر برای سياه کردن ، چيزی بر صفحات مغشوش ذهنم نيافتم و
با سياهی قلم و سپيدی کاغذ وداع کردم .
اسفند بود که بهار پسش آمد شايد برای تو و ديگری
اسفند بود ...
شب يلدا خوش بگذره به همه خوش باشيد سبز سبز
دلم می گيرد از اين شاخه آن شاخه
که يک گنجشک بر روی خويش ننهادند
طفلکی ها را به نيرنگ اين باد لرزاننده شاخه
از جای خويش رهاندند
دلم می گيرد از اين فصل سرد و پر وحشت
دلم می گيرد از باد پر نجوای ِ درد آلود
دلم می گيرد از اين مردم که
لبان خويش را به دندان سخت گرفتند و
لب از لب نگشوده اند هرگز .
دلم می گيرد از باران که ديگر يارای شستن
اين همه درد دل را به چشم خويش نمی بيند و
جز گل کردن اين سو و آنسو نمی داند ، ز ِ دستانی
که روزی روشنی ميان من و اين کوچه قسمت
کرده بودند، افسوس
دلم از هر چه روزی يارم بود گرفته
دلم از اين نواهای دل انگيز که اکنون جز ملالی
بر دو چشم و اين دل پيرم ندارد سخت می گيرد .
دلم می گيرد از فرط جدايی ها ميان من و سيمای خودم
و اکنون که نظاره کنان چهره ام هستم
ميان زلال آينه قدی ديوار اين خانه ،
نمی يابم همان آشنا ديرينه را ای وای .
از اين حرف ها دلم می گيرد که می گويند
شيرين نيستی، همچو ديروزت،
چقدر تلخ گشته ای امروز
و هر روزه .
دلم می گيرد از اين فصل پر ز ِ سيلاب گذشته های
دور و نزديکم
که جز اندوه بر دلم چيزی نمی آرند
ای افسوس .
دگر از اين افسوس هم دلم می گيرد، دگر
نجوای خود را بر دشت لب ، خشک و
ترک بسته می يابم
دلم می گيرد از اين باد که با هو هوی بد يمنش
تمام نحسی اين روزگار تيره را
با خويش به ارمغان آورده بر صورتم می کوبد ،
ای صد افسوس
دگر از اين دل هم که روزی مونسم بوده دلم می گيرد
دلم سخت از شما نيز می گيرد
و اين دل که صد افسوس بر دل دارد
همچو ديروزم به رحم آمده دست بر گردن باد می اندازد
می گويد : دوباره می آيی و افسوس مرا بر لبم نجوا کنان
در کوچه های اين شهر بی رنگ تر ز هر رنگ
بگردانی ، می آيی؟ و صد افسوس ...
زير باران
کوچه ها رنگين و پر ز باد گشته اند
خيابانها با سنگفرش های زخمی
باز هم لبخند دعوت به سوی خويش می دهند
عابران خسته با صورت های پر ز ملال و گهگاهی با چهره های
ناياب شاد در حال حرکت و تکاپو هستند
درخت ها ديگر از دست آفتاب گستاخ تابستان رها گشته اند
کوچه ها رنگين تر از هميشه با فرش برگ های زرد و نارنجی به
پيشواز می آيند و می دانيم در اين زمان سوز سرکوچه پنهان گشته و فرصت مناسب می خواهد
تا با شتاب بر صورت هايمان بتازد و تازيانه اش را بر
گونه های سفيد گون بزند و همه را سرخ گرداند
ابرها نيم نگاهی بر پياده روهای خشک و پر خاک دارند ، آنها نيز
رخت آبی را از خود دور ساخته اند و ردای سياهشان را بر روی دوششان
انداخته ، عصای رعد و برق به دست منتظر مکتوبشان هستند تا برايشان
زمان موعود را بازگو کند
ابرها می زايند کودکانی بس زيبا.
گونه های من ، زمين اين کوچه و خيابان
آن طرف همه خيس است
آن کودکانی که نرم اند باران ناميدند و کودکان پراحساس را برف
اما اينجا ابرها تنها باران و تگرگ می زايند از برف خبری نيست
تنها موها را اينجا سپيد می بينی گهگداری چشم ها را .
پاييز با رگبارهای تند خويش ، کوچه ، خيابان ، محله و رودخانه همه و همه را
در حصار خويش کشيده ، سوز سخت دلرا ، تنها ميان اين همه بينوا رها کرده .
زمين کوچه خيس گشته
چشمهای دخترک پشت پنجره آن خانه نيز مثل اين کوچه خيس است ، ميدانی
آخر باران دفتر خاطرات آدمی را به اشاره ای می گشايد .
زير باران خوب می شود گريست ،
بی آنکه کسی بفهمد خيسی گونه ها و پلک ها از چيست .
همه می توانند سير سير بگريند بدون بازخواست
برای الی
ابری مباش ای که از عطر تو مبهوتم من
اينم از قول من
گلبرگ نگاهش را به آب می سپارم
می رود و می رود ، آرام ِ آرام
می بينمش
تا چشمانم ديگر سو نکشد
عطرش را چه کنم
که تمام فضای ذهنم را غرقه کرده در خويش
سلام می کنم باز به هزار هزار غنچه از تو
من سلام می کنم باز به هر چکاوک و
به هر نسيم خوش ، که تو را
نشانه دارد
من سلام می کنم باز به تمامی نگاهی که
مرا ز ِ خود رها ساخت و
اسير خود کرد
من سلام می کنم باز به هر ترانه از تو
من سلام می کنم باز به تو و به هر که با توست
من سلام می کنم باز و گر اين سلام ما را شنوا
تو باشی
دگر اين دلم نخواهد بدهد سلام ديگری را
به هر که باشد .
من سلام می کنم باز به هر نوا که باشد
تو را نشانه .
من سلام می کنم باز ...
از اين پايين روی زمين که به آسمان می نگرم می بينم که اين آسمان چقدر بلند و رفيع است
و از آسمان که به اين زمين نگاه می کنم ميبينم که اين زمين که درونش پر از دلبستگی های ماست چقدر کوچک است
من نمی دانم شما می دانيد به کدام سو بنگريم به اين آسمان رفيع يا به اين زمين کوچک پر ز پايبند های گوناگون که لحظه ای ما را در فکر خويش نمی گذارد
ببخشيد که فقط اينجوری بلدم بنويسم اميدوارم بهتر شه
پاييز سال پيش رها نشده گرفتار برگ های
پاييز ديگری شدم
باز هم وزش باد را به چشم می بينم که بی رحم بی رحم
برگ ها را با ريسمانی که بر گردنشان نهاده به اين سو آن
سو می کشاند .
هنوز از سوز پاييز قبل به خود می پيچم و می بينم که سوز
ديگری در راه است.
اين يکی رو می خوام نظر بديد ببنم چه جور هستش
شب رسيد
به آسمان نظاره گر
که اين چگونه مطلعی است
اين شب آنچنان به کار خويش
استوار می نگرد
گويی هيچ روشنی توان
ايستادن مقابلش را به چشم خويش
نديده است .
زمين و آسمان به خواب
تنها چشم روشن آسمان
اين تيغ هلال ماه بود
که به زير ابر زندگی خزيده است
زمين چنان به جبر تيرگی
به خواب رفته است گويی
هيچ صبح روشنی
برای خويش ندارد به چشم
سکوت را که بشکند
که بند بند تن مرا به هم گره زده
و هر رگم به درد آمده
اين منم که روزی آزاد بوده ام
امروز اينچنين روزگار
صبح روشنم ربوده است
منم که لبخند به لب
براه افتاده ام و اکنون
پس سياهی ها
به راه خويش گم گشته ام
کدام راه را بيابم
ار توان رفتن است
روايت فصلهايم
امروز با تمام جنونم
مشت بر ديوارهای سنگلاخی ذهنم می کوبم
اما از بهار چيزی به خاطرم نمی آورم
تابستان را پس کوهی جا نهادم
تشنه ام است
می خواستم آب بخورم، زبانم پژمرده شده بود
پاييز را ديدم لب جاده چشم براه من
نفسم بند آمد
اين را ببين ، هنوز نيامده به انتظارم من
چهارزانو نشسته دندان به هم می سايد .
آب نيافتم لب هايم را دور انداختم
دستهايم را کنار جاده جا می گذارم اگر پاييز
دستش را دراز کرد و گفت سلام
تنها سرم را تکان دهم
از کنارش گذشتم يادم رفت او منتظر من نشسته بود
سوغات با خود آورده ، يک دشت پر زِ برگ زرد
از او گذشته بودم به ذهنم رسيد
ای وای ميان مرداب پاييز دفن گشته ام امروز
فردا چه می شود
فردا شد
پاهايم کم کم کبود شد می خواستم جا بگذارمشان
انديشيدم با خود به دردم می خورند می برمشان با خود
ناگاه ديدم چيزی بر سرم نشسته است
بر سرم دست نمی توانستم بکشم
نگاه کردم ديدم آری مهمانی آمده يک کلاغ که با منقار
خويش رويا از ذهنم می دزدد
می خواستم بگويم چه می کنی ، يادم آمد لبهايم را دور انداخته ام
سرم را تکان دادم
چشمهايم سياهی رفت
نقش زمين شدم
بهوش نيامدم اما فهميدم زمستان ،
سنگ قبری از برف برايم ساخته است
چشم هايم که به دنبال سپيدی بودند آرام خفته اند
------------------------------------------------------------------
چی بگه آدم وقتی دلش گرفته است غير اينايی که اين بالا خوندين
افکار يه نفر
چند وقت بود ننوشته بودم خودکارم رو برداشتم و نوشتم :
داشتم فکر می کردم با خودم خدا ما رو واسه دلتنگی آفريده ، هر کاری انجام
بدی آدم دلش تنگ ِ واسه يه چيزی
آدما يه فانوس دلتنگی تو دلشون دارن
که هميشه سوسو می کنه فکر نمی کنم هيچ وقت
از سوسو بيفته اون موقع هم که هر چيزی و هر کسی
که دلش واسش تنگ می شه کنارش باشه
دلش واسه يه جای ديگه تنگ می شه واسه يه چيز ديگه که ديگه اون دلتنگی خيلی
سختِ ازش رها شدن چون وقتی راحت می شه ازش که
بهش رسيده باشه
بعضی اوقات نزديک هم می شی ولی خودت نمی دونی
اون دلتنگی از نوعی هستش که
رسيدن بهش باقی دلتنگی ها رو پس می زنه
ولی ما آدم ها ی اين دوره هممون دلتنگيهامون
توی جيبمون حا می گيره نهايتش با سريعترين
راه يجوری رفع می شه کاش می شد همه اون دلتنگی رو
که قد يه دريا ، نه قد همه چيزِ هست رو درمونی واسش
پيدا کنيم .
يا حق
19/6/82
امروز که ديگه نه د
يروز 14مهر سالگرد تولد سهراب سپهري بود
سهراب سپهري شاعري كه شعر نقاشي مي كرد
تا شقايق هست زندگی بايد کرد
و امروز سالگرد تولد فروغ فرخزاد بانوي كه تمامي پاييز ها را به قلم خويش مرور كرده
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است
سالگرد فريدون فروغی
اين آخرين كار فروغي هستش كه متاسفانه نشد كه در دسترس عموم قرار بگيره
فريدون فروغي خواننده اي هستش كه من خودم رو با ترانه هاش احساس مي كنم
امروز سالگردش هستش
روحش شاد
خواب گل سرخ
چه مي شد كه مرزي نمي بود
براي نثار محبت
و انسان كمال خدا بود
چه مي شد كه نبض شقايق
تپش هاي هر قلب عاشق
وعشق آخرين حرف ما بود
چرا نه ...؟ چرا نه ...؟
چه ميشد كه دست من و تو
پل عشق و ايثار مي شد براي تمامي دنيا
و دنيا پر از شوق پروانه ها بود
و جنگل رهاورد گل دانه ها بود
چرا نه ...؟ چرا نه ...؟
چه مي شد كه اندوه ها رو
شبي باد همراه مي برد 
و فردا هوايي دگر داشت
گل مهرباني به بر داشت
چه مي شد كه خواب گل سرخ
به روياي ما زنگ مي زد
و رويا همان زندگي بود
چرا نه ...؟ چرا نه ...؟
اين شعر رو از هفته نامه چلچراغ كه مطلبي درمورد اين خواننده محبوب نوشته بود پيدا كردم
پاييز
کسی درست و حسابی به ما سر نمی زنه ای امان از دل غافل
پاييز ديگری آمد و هنوز من از دلتنگی
پاييز سال پيش رها نشده گرفتار برگ های
پاييز ديگری شدم
باز هم وزش باد را به چشم می بينم که بی رحم بی رحم
برگ ها را با ريسمانی که بر گردنشان نهاده به اين سو آن
سو می کشاند .
هنوز از سوز پاييز قبل به خود می پيچم و می بينم که سوز
ديگری در راه است.
اينجا رو ببينيد اونايی که علاقه به داستانهای هدايت داريد پی دی اف هاش اينجاست
يک سال
فرودين ماه شادی ها
فرودين فرش قدمهای بهار
فرودين که من با آن آمدم به گيتی
فرودين که هزاران ديگر آغاز کردند و هزاران ديگر به هم پيوستند
فروردين بود متولد گشتم
فرودين بود که تنها شدم
فرودين بود که خود را يافتم
فرودين به ديدار کسی نزديک، اما بس دور رفته می روم
فرودين همه جمع به کنار سفره ای سبز
فرودين که آغاز زندگی است
فرودين اولين ماه سال
ارديبهشت، ماه پياپی آغازها
ارديبهشت، ماه آمدن آنکه با ديگران متفاوت است
ارديبهشت، ماه خواهرانم و نسيبه
ارديبهشت، ماه شکوفه های رقصان بر شاخه ها
ارديبهشت، ماه شادی من برای تبريک گفتن،آمدنت مبارک
ارديبهشت بود که باد در شاخه ها خندان دويد
ارديبهشت بود که وصفش را می گفتند
ارديبهشت دومين ماه سال
خرداد، ماه برادرم
خرداد، ماه سخت درس خواندن های متوالی
خرداد، ماه ستيز بهار و تابستان برای ماندن و آمدن
خرداد بود که کيک تولد می خورديم
خرداد بود که کوچک بودم و هنوز هستم
خرداد سومين ماه سال
اين فصل پر ز رنگ های شاد به پايان رسيد و
فصل ديگری رسيد
تير بوی گرما داشت
تيرماه اولين ماه تابستان، او هم آمد
تيرماه خواهر ديگرم آمد
تير، سفر رفتم با آنها که دورند اما بس نزديک
تيرماه ميوه بسيار چيدم از شاخه
تير، آخرين روزش روز وداع بود
تيرماه ، چه سخت گذشت با آن آفتاب سوزانش
تيرماه چهارمين ماه سال
مرداد، ماه مشهود
مرداد که می شود می خواهم هديه بخرم بگويم آمدنت سبز
مرداد ماه ، از همه دورم تنها می توانم صداهاشان را بشنوم
مرداد ماه ، عکس های قديمم را مرور می کنم و بقض مرا می بلعد
مرداد ماه پنجمين ماه سال
شهريورماه، آخرين ماه تابستان
شهريورماه او آمد
شهريورماه آنکه آمد ز دستم رفت
شهريورماه يافتم که تنها شدم
شهريورماه، قطاری مرا بسوی تنهايی برد
شهريورماه، راحت شدم از دست خودم و دلم
شهريورماه، دلتنگی هايم پرکشيد
شهريورماه آمد يادمان باشد کيف و کفش مدرسه بخريم
شهريورماه بود به اينجا آمديم و مانديم
شهريورماه ششمين ماه سال
مهر اولين فصل برد خيز
مهر آمد و من شاد شدم
مهر ماه بوی وصل آمد و دلشاد شديم
مهر ماه بود آغاز عظيم ديگری رخ داد
مهر ماه بود دور شد از من و به ديگری پيوست و
احساس تنهايی کردم اما دلگير نبودم
مهر ماه هفتمين ماه سال
آبان
........
تولد نامه
امروز تولد يکی از بهترين دوستانم هستش
از طرف روزا و خودم تولدش رو تبريک می گم
نگاه خيره بر کسی اگر بخواهدت
هميشه يادش هست
محسن جان تولدت مبارک
تلخی
تلخی
چقدر تلخم امشب
چقدر فرتوت است تنم
آسمان ميداند که چرا تنهايم
من نمی دانم چه می داند که من بی خبرم
خواب می ديدم باغی از عشق ، محبت ، يکرنگی
که در آنجا دورنگی متاعی بود بی هيچ خريدار
اما افسوس فقط يک خواب بود
امشب دل من غمگين است
دلکم می طپد اما
هيچ شکوی ندارد به خدا
دِلَکم(دل کوچکم) می گريد
دِلَکم کودکی اش را می خواهد
گه گداری که به او می گويم تو بزرگ گشته ای
می نالد وبه من می گويد مرا نمی خواهی
بی آنکه بداند من بی او هيچ ندارم ،
حتی اين دو خط دلتنگی
چقدر سردم امشب
چقدر شومم امشب
من بسان مرغکی بد آواز
که شومی را به طلب می خواند ،می مانم
واژه هايم تيره
از خودم می نالم که نمی دانم
چه کنم چه بگويم با که .
چقدر تلخم امشب
چقدر فرتوت است تنم .
زمزمه ای در تنم نجوا می کند
اشکها را چگونه می توان پنهان کرد
باران احساسات يا آبشار غم ها کدام يک بناممش
از بوی کسی مست می گردی به دمی از برت رفته و
در کار خويش مانده ای نمی دانی که بود، يا ميدانی و نمی يابی اش
من از تمامی باد های وزنده پرسيدم آن عطر که مرا با خود برد از کدام
ديار برمن روانه ساختيد هيچ يک به ياد نمی آورند
تمامی گل ها را بوييدم از تمامی شان پرسيدم اما نيافتمت
امروز به اين دشت می نگرم و کسی را می بينم و عطری از دور
به مشامم می رسد ، در خود گم شده ام او را می بينم که به من خيره شده
با دستی کشيده به سوی من و من آرام ِ آرام به او می نگرم و از خود بی خود
گشته ام
زمزمه ای در تنم نجوا می کند
که نمی دانم چيست
دستان سردم چيزی طلب می کنند که نمی دانم چيست
لب هايم زمزمه ای دارند که نمی شنوم
چشم هايم پر اشک اما سرازير نمی گردند
دلم گرفته از اينکه نمی دانم راه پيش رويم کدام است
از اينکه نمی يابم آن چه خواهانم
از اينکه هر چه می روم فاصله را دورترُ دورتر می بينم
راه پيش رويم طلب در پيش گرفتنش را دارد اما نمی دانم
من با اين پاهای نحيف توان حرکت را خواهم داشت
نمی دانم وقت حرکتم کدام لحظه است
نمی دانم هنگامه رسيدنم
توانی در تنم هست، آيا لحظه رسيدن دوباره بر تن بی جانم
خواهند دميد
می ترسم از اينکه مرا نيز به صليب کشند
اما زمزمه ای در تنم نجوا می کند می شنوم
که رسيدن را شايد مصلوب شدن پاداش است
من مسافرم
من مسافرم
خسته اما در راه
من مسافرم
همچو شکوفه ها که
بهار آغاز می کنند
تابستان را زندگی می کنند
پاييز را به پيری طی می کنند
و دست آخر زمستان عمرشان فرا می رسد و
قبل از آغاز اولين برف خواهند رفت
و نرم نرم پر سوز بر زمين خواهند نشست
همانگونه که پس از آخرين برف نشسته بر زمين
دوباره ديگری می آيد
و قصه دوباره تکرار می شود
من هم مسافرم
به کدام ديار نمی دانم
من هم مسافرم و پی چيزی می گردم
من هم مسافرم وخسته ام اما می روم
زيرا
به پايان سفر نزديکم
می روم تا بيابم او را
من مسافرم
و به دنبال چشمانی هستم که راه را می جويند
آه نگاه خيره چشمانی که
يادم هست
۱سال
خرداد، ماه برادرم
خرداد، ماه سخت درس خواندن های متوالی
خرداد، ماه ستيز بهار و تابستان برای ماندن و آمدن
خرداد بود که کيک تولد می خورديم
خرداد بود که کوچک بودم و هنوز هستم
خرداد سومين ماه سال
اين فصل پر ز رنگ های شاد به پايان رسيد و
فصل ديگری رسيد
به اينجا سر بزنيدhttp://www.parand.blogspot.com
۱سال
ارديبهشت، ماه پياپی آغازها
ارديبهشت، ماه آمدن آنکه با ديگران متفاوت است
ارديبهشت، ماه خواهرانم و نسيبه
ارديبهشت، ماه شکوفه های رقصان بر شاخه ها
ارديبهشت، ماه شادی من برای تبريک گفتن،آمدنت مبارک
ارديبهشت بود که باد در شاخه ها خندان دويد
ارديبهشت بود که وصفش را می گفتند
ارديبهشت دومين ماه سال
يک سال
فرودين ماه شادی ها
فرودين فرش قدمهای بهار
فرودين که من با آن آمدم به گيتی
فرودين که هزاران ديگر آغاز کردند و هزاران ديگر به هم پيوستند
فروردين بود متولد گشتم
فرودين بود که تنها شدم
فرودين بود که خود را يافتم
فرودين به ديدار کسی نزديک، اما بس دور رفته می روم
فرودين همه جمع به کنار سفره ای سبز
فرودين که آغاز زندگی است
فرودين اولين ماه سال
درد دل
من فصل نويی دارم که دير يا زود خواهم گفت
سلام به همه ببخشيد خيلی خيلی سرم شلوغ بود از اينکه سر نمی زنم شرمنده
چه بگويم از هياهو
فريادهای چند سال خفته بيدار گشته اند
جوانه ها نواهای رسای اين و آن
لبان تازه تر گشته اقاقيا از سيلی باد دوباره نمايان گشته است .
دانستن و ندانستن را
که می داند، نمی دانم
تنها می دانم به جايی رهسپارم
تنها می دانم، بايد بروم
اما نمی دانم به کجا
نمی دانم به کدام سو
کدام لحظه آمده ام، کدام لحظه می روم
از کجا گذر خواهم کرد ، به کجا نخواهم رسيد
چه چيزهايی بدست آورده ام و خواهم آورد و
در حسرت کدامشان خواهم ماند
چه تعداد آرزو در آستين دارم و چند ستاره در آسمانم
چه کسانی را دوست دارم و کيستند دوست دارانم
در اينجا چه می کنم چه خواهم کرد
چه می گويم و با که می گويم ، که می فهمد چه می گويم
چقدر از آسمان دلم آبی مانده اين را خوب می دانم
هيچ
در دانستن و ندانستن خويش مانده ام
هيچ نمی دانم ،
تنها می دانم به جايی رهسپارم
تنها می دانم، بايد بروم
اما نمی دانم به کجا
نمی دانم به کدام سو
نمی دانم
نظرات ()

