دیروز

دیروز

ديروز برای تو بودم
امروز هم هستم برای تو
بی آنکه آب از آب برای تو تکان خورده باشد

برای من لحظه لحظه ات هیجان انگیز است و چیزی میان
سینه ام برایش می تپد ، برای تو سکون ، بی انعکاس و التفاتی
همیشگی است .

از بی تفاوتیت لجم میگیرد ، اما می دانم به آن دچارم بی چاره ای
از خودم لجم میگیرد که به عروسک بودنم میان دست های تو
خوکرده ام ، هیچ دوست ندارم رنگ رهایی ببینم .

از خودم بیش از تو لجم میگیرد ، زیرا دچار توهستم دست و پا بسته
با حماقت خویش دست و پا میزنم ، دیگر دیر شده ، تو
بی تفاوت شده ای نسبت به من و من گریه ام میگرد ، اما تو
نمی دانی ، نمی بینی و نخواهی دید ، از دیدنم روگردانی به گناه ِ بی گناهی .

با بی گناهی تام در فرجام خواهی آخر به
شکست خویش تسلیم؛ از روی نعش عشق خویش میبینم تو را
که گذر می کنی همچو فاتحی که برق چشمانش ترسناک است .

من از حرام شدن گذشته ام از تباهی گذر کرده به
بی هویتی رو کرده و در دام تو افتادم ، در دام تویی که خود اسیری به زندگی
اسیری به زندانبانی من .

مطلب بعدی یه داستان کوتاه هستش بد نیست بخونیدش
پرند خوش نفس

  
نویسنده : parand khoshnafas ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳