تکرار بیهوده
تکرار بیهوده
از تکرار ناگفته های ذهن خویش به
طرح ها و رنگ های گوناگون خسته گشته ام .
از تکرار بی هدف ِ
آشوب ذهن خویش با واژه های یک در میان تکراری
فرتوت گشته ام .
دگر اشک هایم برای فرو ریختن ، خواستار دلیل دیگری
جز این وهم ِ پیاپی تکرار ِ ذهن گشته اند .
دگر از غصه خوردن برای خویش و دیگری خسته گشته ام .
دگر از سکوت تو نیز خسته گشته ام .
من از این حیات به درازا کشیده خسته گشته ام .
از این روزها که پیاپی خورشید را گویاست و وقت نهار
از این شب ها که از تب خواستن تنم هرباره به درد گرفتار
خسته گشته ام .
از تکرار خویش و انکارم به دست تو
از هجوم بیهوده فکرها، فرتوت گشته ام .
از انتظار دیدار ، از رخوت دور انداخته شدن هر روزه ام بدست های ِ
پر تلاطم تو خسته گشته ام .
از نبودن تو و بودنم بدون تو خسته گشته ام .
من از دردهایم خسته گشته ام .
من از هجوم خواهش های بی پاسخم خسته گشته ام .
کم کم از نرسیدن ، رسیده ام به آن زمان که از
تو نیز همچو خود خسته گشته ام .
من از سرودن دردهای خویش
از بودن خود نیز و از سرودن خود
خسته گشته ام . . .
28-06-1383
