با من از تنهايی بگو
با من از چيزی بگو كه اجينم با آن
با من از غربت بگو
با من از وداع بگو
با من از روشنی و شوق چيزی مگو
با من از درخت خشك بگو
با من از رفتن بگو
من از رخداد پشت پنجره چيزی نمی دانم
با من از رخداد پشت پنجره چيزی مگو
با من از شفق چيزی مگو
من از سپيدی گريزانم
با من از تير چراغ برق با
آن سوسوی رو به خاموشی اش بگو
با من از
صبح و سپيده چيزی مگو
با من از تنهايی بگو
رفيق ديرينه آشنا
24/10/1383 10:56 صبح
کوته نوشته ها
بروی ِ بام خانه مان رفته بودم
به آسمان می نگريستم
سه ستاره در يك خط ( جبار )
گربه روی ديوار خيره به آتش سيگار من
و من غرقه تنهايی خويش ... .
22/08/1383 11:45 شامگاه
