گلبرگ نگاهش را به آب می سپارم
می رود و می رود ، آرام ِ آرام
می بينمش
تا چشمانم ديگر سو نکشد
عطرش را چه کنم
که تمام فضای ذهنم را غرقه کرده در خويش
سلام می کنم باز به هزار هزار غنچه از تو
من سلام می کنم باز به هر چکاوک و
به هر نسيم خوش ، که تو را
نشانه دارد
من سلام می کنم باز به تمامی نگاهی که
مرا ز ِ خود رها ساخت و
اسير خود کرد
من سلام می کنم باز به هر ترانه از تو
من سلام می کنم باز به تو و به هر که با توست
من سلام می کنم باز و گر اين سلام ما را شنوا
تو باشی
دگر اين دلم نخواهد بدهد سلام ديگری را
به هر که باشد .
من سلام می کنم باز به هر نوا که باشد
تو را نشانه .
من سلام می کنم باز ...
