لبان خشک شده


لبان خشک شده برای گفتن
لبانی که از تقدير سيراب نگشته اند و ترک خوردند

چشمانی پر شبنم
که هر قطره لحظه ای يا لحظاتی را در کوله بار خويش دارد

گونه های سرخی که زرد گشته اند
چهره ای که از فرط شنيدن غرق عرق می گشت

دستهای استواری که حال سست گشته ، پاهايی پر ز، ردپاهای
به جا گذاشته در فصلهای خاطرات

درونی پر ز ملال که تمامی غمش از رفتن توست و نمی تواند
بر آرد که نرو آنگاه که خود بايد در چشمانم می خواندی

لحظه ای در وادی آمدن و رفتن خود را از من دور يافتی و
پای خويش را در چاله زندگی يافتی

آنگاه تنها لذت من از دور به تماشا نشستن است و
ذره ذره
پوسيدن

در لحظات تفکر که در خويش می انديشم تنها می يابم خويش را و
هيچ کس را مونس درد خويش نمی يابم و آنگاه بازهم نيازم را به تو بيش
از پيش می يابم

دستانم را باز می کنم و هيچ نمی يابم جز خاکستر يادها
که آن را به باد نداده ام و هر بار درونش می گردم و يک لحظه می يابم
شيرين و تلخ ، شيرين از حضورت در آن و تلخ از اکنون نبودنت در کنارم

آه لبانم ترک خورده ديگر حرف ها بر لبانم جاری نمی گردند .












  
نویسنده : parand khoshnafas ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢


 

می بينم هر لحظه تو را ،
و ديدار هر باره ات در خيالم در نبود تو
تسکين درد های دل من
در لحظه لحظه های دوريم از توست
ای تنها واژه تسکين بقض من
لبخند لبانم
در هر لحظه ديدن تو می شکفد
هيچگاه مستی هر لحظه با تو بودن را از ياد
نخواهم برد
ای شقايق دشتهای ذهن من
تا آن زمان که دمم از سينه بر نيايد

  
نویسنده : parand khoshnafas ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢


 

واژه هايم را خواهم کشت
تا به تو بر نخورد
واژه هايم را خواهم کشت
تا تبسم از لبانت پر نکشد
من هميشه سبزم
از لبخند چشمانت
ريشه ام خيس است از عطرت
برگ قلبم پر شبنم

  
نویسنده : parand khoshnafas ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢


 

تمامی شنبه هايم را به انتظار آخر هفته آغاز می کنم به اميد
رهسپاری به سوی دياری که زمانی لحظاتی بس خوش در آن ساخته بوديم

سوار بر قطاری که تمامی لحظات دور نزديکم را با تکانهايش دوباره به يادم می آورد
قطاری که با عبورش از تمامی سبزی های گذشته ام می گذرد و مرا با خود می برد به سويی
که هرگز نمی توانم دشت خاطراتم را که در آن کاشته ام فراموش کنم

قطاری که لحظات وداع را آفريد و فوج حزن را به ايستگاهش راه داد
حزن ، آن احساسی که هنوز در خود می بينم و هرگز مهاجر از دل خويش نمی يابمش
حزنی که بر من و تو هجوم آورد و گفت اينک وقت رفتن است و هيچ جای گريز نيست


  
نویسنده : parand khoshnafas ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٢