اسم نگذاشتم واسش شما بزاريد
دوباره دلم گرفت و قلمم براه افتاد
دوباره يک غم که همچو غروب پاييز آرام، آرام
می نشيند روی برگها ، روی صورتم نشسته است
نمی دانم از چه چِيزی گله و شکايت دارم
از چه چِيزی می خواهم بگويم که آرام شوم
در کار خويش مانده بی هيچ گريزگاهی، آخر خواهم مرد
در حسرت يک لحظه بی دقدقه زندگی کردن
در حسرت يک لحظه گذر زمان بی هيچ فکر
بی هيچ دلتنگی، نه برای خويش برای ديگری
آخر خواهم مرد و هرگز دوباره روييدن شبوها را
نخواهم ديد
هرگز دوباره صداهای دلنشينی که رويا گونه در
ذهنم برای آخرين بار می شنوم نخواهم شنيد
هرگز دوباره لحظه های رفته از دستانم را از زمانه
مخوف بازپس نتوانم گرفت
نگاه ها را از من ربوده اند، آن نگاه هايی که چشمان
نيمه باز ذهنم را باز ميکرد و به سوی خود می کشاند
ديگر هرگز نمی خواهم دوبار روييدن را ببينم
دوباره روييدن خود را دوباره ريشه دواندنم را
اين بار می خوانم آرام آرام از زندگی خويش پايم را بيرون
بگذارم و سويی بپرم
کاش می توانستم آن گونه که لب گشودم لب فرو بندم
کاش می توانستم هر لحظه که بخواهم برای تو باشم و
تمام شوم
خود از اينگونه نشدن تباه گشته ام
کاش می توانستم باد شوم ، مست بروی گونه هايت بدوم
کاش می توانستم ابر گردم و سيرابت گردانم
کاش می توانستم پرنده باشم ، تو مرا رها سازی
کاش می توانستم آن گونه خواستار آن بودم ، باشم
کاش می توانستم .
9/1/82
