لبخند
عشق را در چشمان تو پنهان ديده ام
هنگام لبخند عظيم
سپهر
اسم نتونستم واسش بزارم
بوی عشق از آسمان خانه چشمانت
بيرون می طراود
عطر عشقت بستر هر لحظه عمرم را
به ارمغان آورده
کورسوی اميد را مگير از من
ای هميشه محبوبم
ای همه خوب
15/9/80
تو
واژه هايم را خواهم کشت
تا به تو بر نخورد
واژه هايم را خواهم کشت
تا تبسم از لبانت پر نکشد
من هميشه سبزم
از لبخند چشمانت
ريشه ام خيس است از عطرت
برگ قلبم پر شبنم
ما
ما در بهار نيز نتوانيم شکفت
بار دگر بهار بسان بردخيز بی روح
از کناری گذر کند
خش خش برگهای از پی هم ريخته زندگی
به زير گامهای مست زمان
تنها صدای پياپی شنيدنی است.
زمان آن مرد هميشه مست
ولول از حرکت بی وقفه در خيابان
خاطرات
هولناک بدانسان که هرگز نمی توان
خيره به چشمهای بی حرکتش نگاه کرد
روزگار آن پيربد مزاج
گه خوش گهی بر چهره اخم سخت
بی رحم ترزآفتاب سرخگون کوير
که راه را بر تشنه لب بی رحمانه بست
آه ای زمانه ديگر کدام سرنوشت را خواهی
به زير پا بيفکنی
در کدامين
آدامه دارد............
