اکنون که از کنارم پر کشيده ای
عکسهای تو را روی ديوارهای
اتاقک ذهنم می بينم که دانه دانه می پوسند و
می افتند
اما هنوز اين عطر که گويای توست
اين عطر که ياد آور ياقوت چشمانت است ،
از گرد خور ذهن من بيرون نرفته و
اين عابر پاييزی را چرا به حال خويش رها
نکرده است نمی دانم
تلخی
تلخی
چقدر تلخم امشب
چقدر فرتوت است تنم
آسمان ميداند که چرا تنهايم
من نمی دانم چه می داند که من بی خبرم
خواب می ديدم باغی از عشق ، محبت ، يکرنگی
که در آنجا دورنگی متاعی بود بی هيچ خريدار
اما افسوس فقط يک خواب بود
امشب دل من غمگين است
دلکم می طپد اما
هيچ شکوی ندارد به خدا
دِلَکم(دل کوچکم) می گريد
دِلَکم کودکی اش را می خواهد
گه گداری که به او می گويم تو بزرگ گشته ای
می نالد وبه من می گويد مرا نمی خواهی
بی آنکه بداند من بی او هيچ ندارم ،
حتی اين دو خط دلتنگی
چقدر سردم امشب
چقدر شومم امشب
من بسان مرغکی بد آواز
که شومی را به طلب می خواند ،می مانم
واژه هايم تيره
از خودم می نالم که نمی دانم
چه کنم چه بگويم با که .
چقدر تلخم امشب
چقدر فرتوت است تنم .
