دوباره می کنم سلام
دوباره می کنم سلام نو پس از گذشت سالی
دوباره می کنم سلام به آسمان بی ابر جنوب
دوباره می کنم سلام به گنجشک های له له زنان این دیار
دوباره می کنم سلام به تو به خود که آشناییم و نیستیم
دوباره می کنم سلام به هرکه می رود ز این دیار و آنکه می آید به این دیار
دوباره می کنم سلام اینبار سلام سردی به دستهای داغ از آفتاب این دیار
دوباره می کنم سلام به مردمان این دیار
دوباره می کنم سلام به که ؟ هر آنکه هر آنکه هست و نیست

ماهی های حوض من همگی خسته گشته اند از ديوارهای آبی حصارشان ...
قصه چهار عکس
عكس 1
زندگی مي كنی ، مي بينی ، مي شنوی و لبخند
در زمان های كوتاهی بر لبانت می نشيند
اما ...
عكس 2
زندگی می كنی و گاهی سختی بر تو
مستولی مي گردد اما نمی دانستی در هنگامه خنديدن
كه توانی برای مقابله در برابر سختی
نخواهی داشت .
عكس 3
زندگی می كنی و لحظاتی خواهی داشت تلخ ،
لحظاتی كه غير از دست بر ديده نهادن و
خواست نديدن اين لحظه ها ، كاری
نمی توانی و نخواهی كرد .
عكس 4
زندگی نمی كنی ؟
زيرا ديگر نمی دانی زندگی كردن چگونه است
تنها چون روح می گذری پشت پرده افكار خويش
و بيش از پيش در خويش فرو می روی .
به چه فكر مي كنی ؟
لحظات خوب گذشته كه داشتی ، به لحظاتی كه خواهان داشتن آنها هستی ، يا به هيچ چيز غير از گره های كور زندگی فكر نمی كنی
و من اكنون اينگونه ام كه فريادم در نگاه بی رمقم موج می زند .
می بينی مرا ؟!
سال نو بر همه دوستان مبارک
سال نو بر همه دوستان مبارک .
نوروز اين زيبا يادگار نياکانمان
در سرزمين اهورايی و کهنسالمان بر ايران
و ايرانيان
فرخنده باد .
ميان آينه بنگر
ميان آينه بنگر
تصويری جز تنهاييي خود نخواهی ديد
بگرد ميان دستهايت بگرد
آشنا ترين بو را بياب و ...
24-12-84
از دوريت
از دوريت از دوريت تاب ندارم ، خسته گشته ام من تو را می خواهم اين خواست زياديست از دوريت تب دار است بدنم ، خنكای تو درمان من است من تو را می خواهم از كه بايد بخواهمت تا هميشه . از دوريت دلم سخت ميگيرد اشكهايم مرا در بر ميگيرند و تو نيستی تا گونه های ِ خيسم را نوازش كنی من تو را می خواهم چرا نمی آيی دستانم را با خود ببری از دوريت پاهايم رمق ندارند دلم با بال شكسته ، باز هم خواهد پريد برای ديدن تو من تو را می خواهم ديگر چشمانم از انتظار داشتنت برای آرامش شبانه سو ندارند از دوريت من سخت فرتوت گشته ام و تو نزديك اما كنارم نيستی من تو را می خواهم ، ميدانی من زندانی بند دل تو هستم ميدانی زندانی به زندانبان دلش سخت دل می بندد . از دوريت من ديگر تاب ندارم می جويمت بس سخت از دوريت چه بگويم كه نزديكی ، به دل و دور به اندازه ی وسعت يك نگاه . 02-11-84 عصر بهمن ماه – ش
تنهايم مگذار
مرا با خود ببر از این دیار تنهاییم .
مرابا خود ببر تنهایم مگذار ، من بینهایت فرسوده گشته ام .
مرا آبیاری کن من خشک گشته ام
نیاز به گلدان دستان تو دارم برای دوباره ریشه زدن .
مرا با خود ببر و نسیم بهار داشتنت را برایم به ارمغان بیاور .
مرا با خود ببر من سبز خواهم گشت و میدانم تو میوه خواهی داد .
مرا با خود ببر من تنهای تنهایم می خواهم
در آغوش تو دمی به خواب شیرین فرو روم .
مرا با خود ببر چشمان من طاقت ندیدنت را ندارند
مرا با خود ببر من با نفس دیدن تو حیات میابم و با بوسه هایت
به شیرینی کودکیهایم باز میگردم .
مرا با خود ببر تا یلدای بودنم با تو را جشن بگیرم .
مرا با خود ببر
ببر مرا با خود ببر .
01-10-84 شب یلدا
يک نوشته به ياد گذشته ها و امروزم
زندگی زيباست آن هنگام که
دلی نگرفته باشد
که از مرور خاطره ها در خويش فرو نرويم
و افسوس نخوريم
زندگی زيباست آن هنگام که
لبها پر ز آواز دوباره ديدن ها باشد
زندگی زيباست آن هنگام که
که دلهامان سوی کسی دور پرپر نزند
يا که چشم هامان پر ز بقض جدايی نباشد يک دم
زندگی زيباست آن هنگام که
که ببينيم شاد است او و دگر هيچ نخواهيم ز خويش
زندگی زيباست آن هنگام که
بگوييم دگر هيچ ملالی از دوری نيست
همه نزديکند
ديگر غربتی نيست که پا بنهيم در آن وادی
و غرق غربت گرديم
زندگی زيباست آن هنگام که
بگوييم زندگی زيباست و بس ....
دلم را دختركی ربوده
كه دلش دريايی بود و چشمانش دشت
دلم را دختركی ربوده
كه نياز ِ هر روزه ی ِ چشمانم گشته و
رفع عطش روح من خسته
دلم را دختركی ربوده
كه تنها ميوه لبانش لبخندش پر مهرش است
دلم را دختركی ربوده
كه دستان پر مهرش تنها آغوش گشوده بسوی ِ من است
دلم را دختركی ربوده
كه آغوش افراشته ی من تنها برای دستهای او پر ميزند .
دلم را دختركی ربود ... و من بس خرسندم
05-09-84
باران و تو
باران و تو
باران می بارد و من خيره ياد چشمهايت هستم
باران می بارد و من بی اندازه دلتنگی را
سايه وار در كنار خويش ميابم ،
با اينكه آفتاب پشت ابر خزيده اما سايه يادت مرا تنها نميگذارد
می دانی تمام این قطره های باران ، ميزان خواستن توست از سوی من
25-08-84 14:26 ظهرانه روز چهارشنبه
بی سبب
بی سبب
مرا بی سبب نیست
كه بود خويش را لمس نموده ام
زيرا كه نگاهی ،
آوایی كه به برم نشانده شد و
مسرور از بود خويش و
خواهان بودنم با بودنش
گشته ام
مرا بی سبب نيست
كه خواهانم ،
بورزم عشق ِ خويش را نثار آنكه
شيرينی ، شيرين بودن زندگی ام را بر روحم دمید .
02:41 بامدادان 13/08/1384

تو را
تو را می خواهم
به خاطر نگاه پر مهرت
تو را می خواهم
بخاطر حرف های شیرینت
تو را می خواهم
بخاطر دوباره زنده كردنم
تو را می خواهم
به خاطر ترنم نگاهت
تو را می خواهم
به خاطر آوای مستانه ی لبانت
تو را می خواهم
به خاطر خودم كه تنهایم
تو را می خواهم
به خاطر خودت كه تنهایی
تو را می خواهم
به خاطر عطر تنت
تو را می خواهم
به خاطر درخشش چشمانت
تو را می خواهم
به خاطر شيرينی ات
تو را می خواهم
به خاطر اسمت
تو را می خواهم
به خاطر زياده خواهی ام .
15-07-84 ش 03:00 بامدادان 
از تو
از تو می گويم تویی كه نجوای رگانم هستی
جاری ِ جاری در تنم .
از تو می گويم تویی كه شامه ام پر ز ِ عطرت است
نافذ ِ نافذ در تنم .
از تو می گويم تویی كه چشمانم پر از زنگ نگاهت است .
از تو می گويم تویی كه خوبی و شیرین چون زندگی ِ
اكنونم كه با توست .
از تو می گويم تویی كه همه چیزم هستی و هیچ نخواهم خواست
زیرا همه چیزم از توست .
از تو می گويم مهربانم از تو می گويم تویی كه لطافت گفتار و
كردارت تنم را از شادی داشتنت به رعشه در آوردست .
از كه تو می گويم تلخ نمی توانم بگویم
تو شادی هستی برایم ، تو مهری و نسیم صبح بهارم كه
نوازشگر چهره ام است .
از تو می گويم از تویی كه هستی ، خواهی بود
از خود چیزی ندارم بگویم از من چیزی نمانده ،
هر چه بود در توست در چشمان تو
در قاب چشمت
از تو می گویم
می دانی ؟
از تو كه می گويم دلم هُری می ریزد ، هر لحظه
خواستار توست .
از تو می گويم از تو می دانی ؟
صدایم كن صدایت را كه می شنوم برقی چيزی است
ميان چشمانم ، آن تصویر لطیف تو در قاب چشمم
است .
از تو كه می گويم ای همه خوب ، همه شیرین ،
همه نور
از تو می گويم تویی كه همه چیز هستی برای من ِ هیچ .
از تو .
20-07-84 02:00 بامدادان

سلام
آمدم سلام کنم
سر جايم خشکم زد
نمی دانم آدمی چرا اينقدر شگفت زده می شود آينه می بيند
می دانم نميدانيد چه می گويم اما
اگر آينه ای مقابل خود می ديد ( خواه خود آينه خواه کسی همچو آينه برايتان )
می ديديد بيراه نمی گويم .
پرند خوش نفس ۰۳/۰۷/۱۳۸۴ ۰۷:۴۵ شامگاهان

من دارم ميرم مسافرت
من دارم ميرم مسافرت هرجا بتونم به روز می کنم خوب . موفق و پيروز باشيد مارو هم دعا کنيد
از دستهايمان که خسته شديم
می اندازيمشان دور
و اما ،
هنگاميکه طنابی از آسمان برای رهايی ما آمد ،
دست نداريم ،
تنها فرياد می کشيم .
۱۶/۰۴/۸۴
از تمام اينها
از تمام این کشاکش درد
وز تمام این لبالب ِ آه
من ِ خسته وامانده می مانم .
از تمام این طلوع خورشید هر روزه
از تمام این ماهتاب گاه و بیگاه
من بی روح ِ دلشکسته می مانم .
از تمام این خوب زیستن ها
وز تمام این خوب دیدن ها
خبط های من ِ پر ناله می ماند .
از تمام این ناله های بلند
وز تمام این داغ بزرگ
تنهایی و من و دل پر خون می ماند .
از تمام صبر ایوب وار
وز تمام این صدق عیسایی
من مصلوب چهار میخ می مانم .
پرند خوش نفس 21/3/84 عصر 17:53

بگذار کتابم را بخوانم
از دوستت دارم گفتن هایت
خسته گشته ام ،
دیگر یاوه مگو
بگذار کتابم را بخوانم .
چه می خوانم !؟
چگونه می توان از دست معشوقه خویش
خلاص شد !
بین خودمان باشد !
جمله اول ، از نوشته های همین کتاب بود ؟!
پرند خوش نفس
26/11/83 2:02 بامداد

ماه
ماه
ماه ، دلگیری ؟
از ابر تیره ؟
همدردیم .
دل من هم ابری است ،
ابری پر باران .
و من در حسرت قطره
تو در حسرت نسیم .
22/02/84 01:15 بامداد
پرند خوش نفس

تارهای دلم بریده اند
تارهای دلم بریده اند
شور بود یا ماهور نوایش ،
یادم نیست
تنها میدانم ، آوای دلم را دیگر نمی یابم
زخمه های ساز ِ دلم خاموش اند .
31/04/84 01:25 بامداد
پرند خوش نفس
